Loading ...
Sorry, an error occurred while loading the content.
 

نوري علا-يک مرتد و هزار مفتي

Expand Messages
  • IRANSCOPE INFO
    دکتر اسماعيل نوري علا-يک مرتد و هزار مفتي http://www.newsecularism.com/Nooriala/040408-ES-Apostate.htm داستان اظهار
    Message 1 of 1 , Apr 4, 2008
      دکتر اسماعيل نوري علا-يک مرتد و هزار مفتي
      http://www.newsecularism.com/Nooriala/040408-ES-Apostate.htm

      داستان اظهار نظر اخير آقاي دکتر
      عبدالکريم سروش دربارهء «مخلوق
      بودن قرآن» و «دخيل بودن پيامبر (که البته در
      لحظاتي با خدا يکي مي شده!)
      در مندرجات آن» و واکنش هاي اشخاص مختلفي، با
      تخصص هاي گوناگون، همه و همه
      گوشهء ديگري از عمق وحشت و پليدي مستتر در
      تسلط يک مذهب بر جامعه اي مدرن
      را بخوبي به نمايش گذاشته و بار ديگر براحتي
      ثابت مي کند که جوامع عقب
      افتاده اي همچون ايران کنوني، براي خروج از
      ظلمات قرون وسطائي و رسيدن به
      جامعه اي متکثر که در آن مردماني با سلائق و
      علائق مختلف، اديان و مذاهب و
      باورها و ناباوري هاي گوناگون بتوانند زندگي
      آسوده و بدون مزاحمتي داشته
      باشند، هيچ چاره اي ندارند جز اينکه که ـ قبل
      از تلاش براي رسيدن به همهء
      آرمان هاي معطوف به آزادي هاي سياسي و
      اجتماعي، مردمسالاري و حقوق بشر ـ
      تکليف خود را با مسئلهء تسلط ايدئولوژي هاي
      مذهبي و غير مذهبي بر جامعه
      روشن کنند. چرا که بدون گذاشتن مانع و رادعي در
      سر راه حرکت اين پديده
      هاي آزادي کش و سرکوبگر به سوي قبضه کردن
      قدرت، هيچ کدام از آن آروزها
      تحقق پذير نيستند.

      داستان کوچک آقاي سروش، يادآور جنايات
      بزرگي است که در طول
      تاريخ جوامع بشري به نام ممانعت از «خروج از
      اصول» صورت گرفته و ميليون
      ها انسان را به کام مرگ هائي گاه بسيار فجيع
      کشانده است. همين داستان
      نمايانگر آن نيز هست که آدمياني به ظاهر
      روشنفکر و آزاده، وقتش که برسد،
      تا چه حد توانائي آن را دارند که تبديل به جلاد
      و سلاخ ايدئولوژي ها و
      مذاهب شوند، گروهاگروه آدمي را به کوره هاي
      آدمسوزي بسپارند، جمعيت هائي
      بزرگ را در گولاگ ها بخشکانند، و بسياراني از
      آدميان معتقد به اصولي ديگر
      را ذبح شرعي کنند.

      در واقع اين مرز و ميدان تک انديشي و
      دگرانديشي است. در اين مرز و ميدان
      است که تک انديشان ايدئولوژي زده و مست مذهب،
      تحمل دگرانديشي و
      دگرانديشان را ندارند و بهر طريق که شده مي
      کوشند تا صحنهء گيتي را
      از «لوث وجود» آنان پاک کنند.

      ايدئولوژي و مذهب نه بر بنياد يافته ها و
      قوانين علمي، که بر
      بنياد باورها و اعتقادات ثابت نشده اما تبديل
      به يقين شده بوجود مي آيند
      و آنگاه رهبران دروني مکاتب و مذاهب بخشي از
      مجموعهء اين باورها را به
      نام «اصول» خود برگزيده و، بر حفظ و صيانت و
      اعمال آن اصول، در هر کجا
      که زورشان برسد اصرار و ابرام مي کنند. در ساحت
      ايدئولوژي، «اصول» ثابت
      و چالش ناپذيرند و هر که در صحت و سقم آنها شک
      کند مستوجب عذاب و تنبيه
      است. نازيست ها هزاران ناباور به اصول
      ايدئولوژي خود را نابود کردند،
      استالينيست ها نيز ميليون ها تن را به جرم
      «تجديد نظر طلبي» کشتند و
      پولپوت ملتي را به نام ايدئولوژي درو کرد...

      به تاريخ که بنگريم مي بينيم که در
      اسلام، باب «ارتداد» به سوي
      کوچهء خون دهان گشوده است. از همان نخستين بار
      که خليفهء اول مسلمين،
      ابوبکر، اين لفظ را بکار برد. پيروزي هاي
      اواخر عمر پيامبر اسلام، که
      مسلمانان را به مال و منال غارتي بسياري
      رسانده بود، براي ديگر قبايل
      عرب جاذبه اي چنان آفريد که بجاي اسلام آوردن
      انفرادي و بيعت کردن شخصي با
      پيامبر، کافي بود که رئيس قبيله اي به
      نمايندگي از افراد خود اسلام آورد و
      بيعت کندتا اهل قبيله اش ـ به طرفة العيني ـ
      مسلمان محسوب شده و
      از «مزايا» ي آن برخوردار شوند. آن روزها
      مدينه چنان شلوغ و پر مشتري شده
      بود که خود «الله»، با ذوق زدگي آشکار، آيه
      نازل مي فرمود که «يدخلون في
      دين الله افواجا»، يعني که مردم فوج فوج داخل
      دين الله مي شوند. اما، هنگامي
      که اعراب گرد آمده به چشمداشت اموال غارتي
      قبايل ديگر، مرگ پيامبر را
      ديدند و تصور کردند که با پاره شدن اين نخ
      تسبيح آن فوج فوج آدم نيز از
      هم خواهند گسست، هر يک راه خود را گرفته و به
      دين و آئين اجدادي خود
      برگشتند. اينجا بود که خليفهء اول، با طرح
      «ممنوعيت ارتداد» دست به کشتار
      از دين برگشتگان زد و «يادگاري فقهي» از خود
      بجاي نهاد که اکنون گريبان
      فيلسوف معاصر اسلامي ما را گرفته است.

      ارتداد يعني رد کردن، و در اينجا يعني
      رد کردن اصولي که پايه
      هاي دين را مي سازند. در زبان فرنگي و در تاريخ
      کليساي کاتوليک همين «اصول
      دين» را «دگما dogma» يا «دگم» خواندند و
      دينکاران بزرگ کليسا اين اصول
      ـ يا «دگما» ها ـ را به تفصيل معين ساخته و
      هرکس را که در آن شک کرده و
      يا مردودشان مي شناخت مرتد (Apostate) خوانده و
      مستوجب عقوبت دانستند. و
      در دوران مدرن بود که اطلاق اين واژه از حدود
      ديني و کليسائي آن بر گذشت و
      در همهء حوزه هاي انديشهء مبتني بر ايدئولوژي
      بکار آمد؛ چرا که انسان
      همريشگي ايدئولوژي و مذهب را کشف مي کرد.

      در واقع، کمتر مذهب و ايدئولوژي را مي توان
      يافت که از يکسو فاقد «اصول»
      (که گاه «ضروريات» خوانده مي شوند) باشد و، از
      سوي ديگر، در آن پيش بيني
      هائي براي مجازات رد کردن اصول و برگشتن از
      آنها و خروج از چنگال مذهب و
      مکتب صورت نگرفته باشد.

      نکته در اين است که در امر «ارتداد»، عمل
      دگرانديشي نه در
      بيرون از حيطهء مذهب و مکتب که در داخل آن
      اتفاق مي افتد و لقب مزبور، در
      واقع، شامل کساني مي شود که بدليل زاده شدن در
      داخل يک مکتب و مذهب و
      سپس تسجيل عقيده و يا ايمان، و يا بيگانه بودن
      و اعتقاد آوردن و يگانه
      شدن بعدي «داخل» مکتب و مذهبي معين شده و
      اکنون نيز ميل «خروج» کرده اند
      (اسلام اين دو نوع «مرتد» را با صفات «ملي» و
      «فطري» از هم تفکيک مي
      کند). يعني، حکايت حکايت خودي ها است و اين
      «مهرورزي ها» با خودي ها صورت
      مي گيرد و از همين امر مي توان قياس کرده و چند
      و چون رفتار با «دگرانديشان
      غير خودي» را حدس زد.

      توجه کنيم که اکثر کساني که آقاي سروش را
      مي شناسند در
      مسلماني او و اعتقادش به ضروريات نه تنها
      اسلام که تشيع، و نه تنها تشيع
      که تشيع دوازده امامي، شک ندارند و حتي
      اکثريتي از مردمان ـ چه در داخل و
      چه در خارج کشور ـ ايشان را مسلماني مي دانند
      که مي کوشد، از طريق
      ارائهء نظرات جديد و «به روز،» تشيع امامي
      متحجر شده از عهد صفوي را
      تکاني داده و، با ايجاد امکان تطبيق پذيري
      براي آن، بر طول عمر عزيزش
      بيافزايد. يعني، نوانديشي هاي آقاي سروش نه بر
      ضد يا در رد تشيع امامي که
      در جهت تقويت مباني آن است. با اين همه، بنظر
      مي رسد که در حوزهء انديشهء
      تشيع امامي عارف و عامي، هر دو، حقي براي اين
      سرباز فداکار دين، و
      نوانديشي که اغلب نوانديشان ديگر امامي خود
      را به او منتسب مي دارند،
      قائل نيست که در مورد دين خود بيانديشد و راهي
      براي انساني تر کردن آن
      بيابد. يعني، در واقع، اين «خودي بودن» اوست
      که کار دست آقاي سروش داده.
      مثلاً، آيت الله سبحاني همهء دردش آن است که:
      «او (يعني سروش)، با آن چهره
      نوراني و بيان شيرين، روزگاري مدرس
      نهج‌البلاغه بود. خطبهء‌‌ همام را به نحو
      دلپذيري تفسير مي‌كرد، چه شد كه از اين گروه
      اين همه فاصله گرفت؟»

      در اين ميان، جاي تعجبي نيست اگر آدم
      امتحان داده و متحجري
      همچون آيت الله نوري همداني اعلام کند که:
      «مسلمانان بايد به تکليف خود عمل
      کنند، چرا که اين فرد با اين سخنان ريشه قرآن و
      اسلام را هدف گرفته
      است... مطالب سروش از سلمان رشدي بدتر است». اما
      جاي تعجب است وقتي که
      آقاي مجيد مجيدي، کارگردان جايزه دار و
      فستيوالي حکومت اسلامي، و خالق
      فيلم «آواز گنجشک ها» نيز در برابر سخنان آقاي
      سروش اختيار خود را از کف
      داده و اعلام مي دارد که: «من... از موضع... يک
      هنرمند پيرو مکتب اهل بيت،
      انزجار خود را از آنچه يک به اصطلاح روشنفکر
      گفته است اعلام مي‌کنم و از
      همهء آنان که در مقابل اين جفاي بي‌نظير سکوت
      پيشه کرده‌اند، گله ‌مندم...
      اگر آن روز که "روشنفکران مذهبي" عصمت و علم
      غيب ائمه را زير سئوال بردند
      و نفي کردند، يا "مسلمات تاريخي" (همچون غدير و
      شهادت حضرت زهرا ـ س) را
      افسانه خواندند يا، مانند همين قلم منحرف،
      زيارت جامعهء کبيره
      را "مرامنامهء شيعهء غالي" برشمردند سکوت
      نمي‌کرديم، امروز جسارت را به
      مرحلهء پيامبر و قرآن نمي‌رساندند تا علناً
      پيامبر را فردي عامي و ناآگاه و
      همسنگ افراد جاهل بدانند و قرآن، کلام الهي
      را، محصول بشري بخوانند..».

      براستي آيا شما از خواندن کلمات اين
      مفتي جلاد به اصطلاح «هنرمند»
      تن تان نمي لرزد و به ياد مأموران گشتاپو نمي
      افتيد؟ اگر آيت الله نوري
      همداني تلويحاً خط مي دهد که «مسلمانان بايد
      بوظايفشان عمل کنند» اين
      آقاي «هنرمند!» معتقد است که اساساً در امر
      «عمل به وظايف» تأخير هم شده
      است.

      از آن عجيب تر براي من، که سي سال پيش با
      آقاي بهاء الدين
      خرمشاهي سلام و عليکي داشتم و او را مرد صلحجو
      و سر به زير و محققي مي
      ديدم که از اهل کفر و ارتداد هم دوستاني
      فراوان داشت، آن بود که، در
      برابر تفکرات و نوشته هاي آقاي سروش، ايشان را
      يکسره بازگويندهء همان
      مطالبي يافتم که انتظار اظهارش از متحجران
      کلاسيک مي رفت.

      ايشان، اعلام داشته اند که: «اينان (يعني آقاي
      سروش و ديگراني که در گذشته
      و حال در مورد قرآن اظهار نظرهاي ناهماهنگ با
      «اصول» کرده اند) چون از حد
      تأويل مجاز فراتر رفته و حقانيت و وحيانيت
      قرآن كريم و، به همراه آن، صحت
      نبوت پيامبر اسلام (ص) را زير سوال برده، بلكه
      تا حد انكار اين دو عقيده
      ضروري اسلامي پيش رفته‌اند، ناگزير تعبير و
      نامي مناسب‌تر از "قرآن‌ستيزان"
      براي آنان در فرصت كوتاه و مجال اندك‌ حاضر
      نداريم».

      ايشان سپس به توضيح بيشتر نظرات خود پرداخته و
      نوشته اند: «اين گروه اندك
      ‌شمار تجدد گرايان قرآن‌نشناس و خارق اجماع،
      حتي به قيمت آلوده شدن به
      ارتداد... اين تأويلات بنيان كن را كه مشكل
      افزاست نه مشكل گشا، بر هم
      بافته‌اند... مسلمان نبودن ابتدايي براي كسي
      گناه نيست؛ اما ادعاي
      مسلماني، به قاعده "اخذ به شئ اخذ به لوازم آن
      (هم) است"، با اين
      پراكنده‌ گويي‌هاي ضد اصول و ضروريات اسلام،
      جمع نمي شود. اين تأويلات
      غيرقانوني، بلكه قانون شكن، از مقوله تأويل
      «بما لايرضي صاحبه» (مخالف نظر
      صاحب قرآن) است». (برخي از کلمات را من سياه
      کرده ام).

      من فکر مي کنم اگر بسيار بگرديم هم کمتر
      مي توانيم به متني چنين
      روشن بر بخوريم که در آن همهء نکات مربوط به
      پيدايش ايدئولوژي ها، تثبيت
      شدن اصول و ضروريات آنها از طريق موافقت
      سردمداران مکتب (=اجماع)، و تعيين
      حد مجاز تأويل و تفسير، و نيز چگونگي مرتد شدن
      «خودي ها» (= اداي مسلماني
      داشتن اما «لوازم» مسلماني ـ يعني اصول و
      ضروريات ـ را رد کردن) جمع آمده
      باشد. آقاي خرمشاهي، ايستاده در صف
      «اجماعيون» اعلام مي دارند که آقاي
      سروش، «به قيمت آلوده شدن به ارتداد»، دشمن
      قرآن شده است.

      جالب است که اين سخنان در حوزهء مذهبي
      زده مي شود که احکام و
      ضروريات خود را بصورت جالبي مدون کرده و آنها
      را به دو دستهء «اصول دين»
      و «فروع دين» تقسيم نموده است و اگرچه تقليد
      از مراجع و اجماع آنان را در
      مورد «فروع دين» مجاز دانسته اما تقليد در
      «اصول» را روا نمي دارد و، در
      نتيجه، هر مسلماني (و در اينجا هر شيعه اي)
      بايد بکوشد تا اصول دين را
      خود دريابد و بفهمد و بپذيرد. اما مي بينيم که
      اتفاقاً در همين حوزه است
      که آقايان از چون و چرا ناپذيري «ضروريات» دين
      سخن مي گويند و اين همه
      زحمتي را که آقاي دکتر سروش در بارفيکس فلسفي
      خود کشيده و توضيح داده اند
      که وحي همانا حاصل يکي شدن پيام فرستنده و
      پيام گيرنده بوده و دخالت رسول
      اسلام در اين حدود صورت گرفته، باز ايشان، در
      واقع امر، متهم به انديشيدن
      به «اصول» شده اند.

      بله، اتهام ايشان نه شک کردن به اصول که
      انديشيدن به اصول است! چرا که شک
      کردن و تأويل نو آوردن خود حاصل و نتيجهء
      انديشيدن است. مي خواهم بگويم
      که وقتي پاي يک مذهب يا مکتب در کار باشد،
      مصلحت پيروان آن است که اساساً
      کليد فکر کردن را بزنند و آنچه استاد ازل (لابد
      در قالب اجماع علماي سلف)
      گفت بگو را بگويند. چرا که فکر کردن خطرناک
      ترين کاري است که آدميزاد
      انجام مي دهد. بخصوص که فکر کردن به اصولي که
      تحقيق شان، بقول حافظ، فسون و
      فسانه ست کاري بسيار دشوار و پر مخاطره تر هم
      هست.

      همين آشناي قديم من، آقاي بهاء الدين
      خرمشاهي، مي فرمايد: « ممكن است تجدد
      گرايان تند رو به ما بگويند مگر شما علم داريد
      كه قرآن وحياني است و
      پيامبر (ص) از سوي خداوند برانگيخته شده است؟
      در پاسخ مي‌گوييم، غير از تمسك
      به «قاعدهء لطف»، علم استدلالي نداريم. ما
      ابتدا از اين امر آگاهي و اطلاع
      اجمالي يافته‌ايم، سپس طبق قرائن و امارات
      صدقش به آن ايمان آورده‌ايم. و هر
      ايماني متعلق به هر انساني در واقع و طبق
      تعريف و نيز قول مكرر
      قرآن، «ايمان به غيب» است (چون عكسش درست نيست
      و ايمان به مشهود برابر با
      علم است). اما شما (تجدد گرايان) نه علم داريد،
      نه ايمان (يعني ايمان بر وفق
      ارتدكسي اسلامي)... آري ايمان تنها راه است، و
      در حد طاقت بشري است. اين
      مسئله علم بردار نيست..».

      آيا جمع و تفريق اين سخنان ما را به اين نتيجه
      نمي رساند که اگرچه تقليد
      در اصول ممنوع است و هرکس بايد خود در اين باره
      تحقيق کند، اما از آنجا که
      اصول مزبور بر پايهء باور به عالم غيب بوجود
      آمده اند و آن عالم را نمي
      توان از طريق علم تحقيقي دريافت، پس چاره اي
      جز داشتن «ايمان» نيست. مي
      بينيد که دوستان ما در چالهء چه تضاد عميقي
      گير کرده اند و يکديگر را به
      ارتداد و انجام وظيفهء مربوط به آن تهديد مي
      کنند؟

      در ين حال، نکتهء ديگري که لازم مي دانم
      در اين زمينه بگويم به
      برآشفتن برخي از پيروان و دوستداران آقاي
      سروش بر مي گردد که در برابر
      جوري که به استادشان شده به ياد آزادي بيان و
      حقي که از آقاي سروش ضايع
      شده افتاده اند. اگرچه احترام به استاد از
      جانب شاگردان و دفاع از آزادي
      بيان او امري تحسين برانگيز است اما هنگامي که
      بياد نمي آوري معترضين را در
      جائي ديگر و در موردي غير از موضوع مورد علاقه
      شان ديده باشي، اين پديدهء
      نيز در خور تأمل مي شود و نشان از «يک بام و دو
      هواي ذهني» اينگونه معترضين
      دارد. براستي آيا در اين سي ساله حق هيچ کسي جز
      آقاي سروش ضايع نشده است؟
      آزادي بيان کسي محدود نگشته؟ جان هائي بر
      بنياد استدلال معطوف به ارتداد
      از بين نرفته؟ و سقف ها و خانه ها و قبرستان
      هائي ويران تر از ويران نگشته
      است؟

      در واقع مرزهاي اعلام نشدهء کار مجاز با
      اصول از جانب آقاي سروش
      مي تواند حدود دايرهء مجاز انديشه را در حوزهء
      آنچه که از جانب
      ايشان «نوانديشي ديني» و «روشنفکري ديني» نام
      گرفته مشخص کند و نشانمان دهد
      که ارتداد اشخاص در کجا مورد تصديق نوانديشان
      قرار مي گيرد و آنان نيز
      حکم به اجراي وظيفه صادر مي کنند.

      نيز شايد بتوان اميدوار بود که تجربهء
      کنوني به آقاي سروش (و
      البته همگنان ايشان) بفهماند که براي
      انديشيدن به اصول که سهل است، به
      هرچه که آدمي دوست دارد، چاره اي جز اين نيست
      که شمشير را از دست اهل
      دگماها بگيريم و آنان را به حال خود رها کنيم.
      چرا که شمشير اگر به دستشان
      بدهي بريدن سر سلمان رشدي و دود دادن سبيل
      آقاي سروش کمتر کاري است که از
      اين «اهل ايمان» بر مي آيد. يعني، شايد اين
      تجربه موجب شود که آقاي سروش
      نيز، بعنوان «پير خانقاه اصلاح طلبي»، دست از
      مخالفت و لجاجت خويش با
      سکولاريسم برداشته و به اين نتيجهء بديهي
      برسد که «گر حکم شود که مست
      گيرند / در شهر هرآنکه هست گيرند» و قبول کند
      که سلب امکان صدور حکم از
      جانب اهل مکتب و مذهب بهترين کاري است که مي
      توان در حق اهل اديان و مسالک
      و انديشمندان و نوآوران آنها انجام داد.

      در واقع، در کار مخالفت با سکولاريسم و اصرار
      به اينکه دنيا وارد عصر
      احياء اديان شده و نهادهاي اجتماعي تک تک رنگ
      مذهب بخود مي گيرند، ايشان
      خود در ابتداي صف قربانيان دگماتيسم مذهبي (يا
      بقول آقاي
      خرمشاهي «ارتدکسي اسلامي») ايستاده اند و نه
      در اين دنيا و نه در آن يکي
      (آقاي خرمشاهي فرمودند «عالم غيب؟») هيچ آيت
      اللهي وجود نخواهد داشت که
      شفيع ايشان شده و اقلاً نامشان را در سياههء
      شهداء في سبيل الله بنويسد. و،
      آنگاه، اين مصداق همان اصطلاح «خسر في الدينا
      و الآخرة» (ضرر ديده در دنيا و
      آخرت) خواهد بود.

      باري، هر کجا ايدئولوژي و مذهب حکومت کنند، در
      ميان هزاران مفتي خداشناس
      و حزبي و اصولي، سلطان محمودي هم خواهد بود که
      از غزنهء تاريخ فرياد
      برآورد که: «آي... انگشت در کرده ام در جهان و
      قرمطي مي جويم!»
    Your message has been successfully submitted and would be delivered to recipients shortly.