Loading ...
Sorry, an error occurred while loading the content.

SMS | کاریکاتور راه های پول دار شدن | مزدای قرمز | باز ی با سایه ها

Expand Messages
  • ArDalan
    HTML clipboard Agar Tasavir Ra Nemibinid Rooye Gozineye Show images ya Display images below click konid. Agar Nemitavanid Matnha Ra Bekhanid Marahele Zir
    Message 1 of 1 , May 1, 2010
    • 0 Attachment
      HTML clipboard

      Agar Tasavir Ra Nemibinid Rooye Gozineye "Show images" ya "Display images below" click konid.
      Agar Nemitavanid Matnha Ra Bekhanid Marahele Zir Ra Donbal Konid :
      Right click (click rast) >> Encoding >> Unicode (UTF-8)

      به نام خالق هستی

      :: کشف حجاب‌برخي زنان درخيابان‌هاي‌تهران
      :: فعالیت های مختلف چه میزان کالری می سوزاند؟
      :: تصوير جالبي از يكي از زندانيان گوانتانامو در كلاس " مهارتهاي زندگي"!!
      :: مایکروسافت برای هر موبایل آندروئید از «HTC» غرامت می‌گیرد!
      :: تصوير مردي كه هفتادسال آب و غذا نخورده است!
      :: عکسهایی از زیباترین کاورهای تریلی
      :: دولت هند فروش «موبایل‌های چینی» را ممنوع اعلام کرد! + عکس
      :: بدن انسان به یک سی‌سی الکل هم نیاز ندارد
      :: بزرگترین خرگوش جهان
      :: تصوير جالبي از زيورآلات پادشاه ساحل عاج
      :: راه‌اندازی سرویس خودکشی پیامک!
      :: نکات مهم برای اولین رابطه جنسی در ازدواج
      :: مسکن 75 متری 26 میلیون تومان
      :: اعلام جزئيات ارائه سيم‌كارت اپراتور سوم
      :: محدودیت ۱۴۰ کاراکتری هوگو چاوز پس از پیوستن به توییتر
      ::
      تصاوير جالبي از تبليغات رهبران احزاب در انتخابات انگلستان

      رئال مادرید - بارسلونا : ال کلاسیکوی 157 بهنوش طباطبائی مجموعه عکسهای مهناز افشار اینتر میلان - بارسلونا مجموعه عکسهای جالب و عجیب عکسهای بسیار زیبا از هدیه تهرانی

      درسی بزرگ از بودا

      می گويند بودا هر گاه با بی احترامی يا بد رفتاری کسی مواجه ميشده...از او تشکر می کرده است! وقتی علت را می پرسيدند.. بودا می گفته است: زندگی آينه ای است که ما خود را در آن می بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب . و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس . و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو . و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل !!

      ******

      ارسال کننده این تصویر توضیح داده است که این نوشته مربوط به یک لباس فروشی در تهران است که یکی از آنها را بیرون مغازه و چند تای دیگر از همین نوشته را داخل مغازه نصب کرده است.

      http://www.tehran365.info/ordibehesht89/foroshe-lebas.JPG

      ارسال از مهدی عزیز

      ******

      SMS

      به غضنفر میگن به زنبورایی که از کندو محافظت می کنن چی میگن؟
      میگه: میگن خسته نباشید!

       

      به دیوانه هم اتاقی بودن، یک روز خبر میارن که دو تاشون دارن بالا و پایین می‌پرن
      و میگن: ما سیب‌زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم ولی سومی ساکت نشسته!
      رئیس تیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنه.
      قبلش ازش پرسید: تو چرا با دوستات نیستی؟ تو چرا بالا پایین نمیپری؟
      دیوونه سومیه هم میگه: آخه روغن کم بود، من کف ماهیتابه چسبیدم!
       

      یك حقیقت زندگی: هر چقدر به دیگران كمك كنی چند برابر ش از جایی كه فكرشو نمكنی بهت كمك میشه میگی نه؟ شماره حساب منو یادداشت كن……….!

       

      معلم: كی می دونه چرا هواپیما پروانه داره؟
      رضا: آقا اجازه؟ برای اینكه خلبان عرق نكنه!
      معلم: از كجا فهمیدی؟
      رضا: آقا اجازه؟ یه دفعه كه ما داشتیم فیلم تماشا می كردیم، دیدیم كه وقتی پروانه هواپیما از كار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!

       

      غضنفر میره كتابخونه، داد می‌زنه یه ساندویچ بدین با سس اضافه.
      آقاهه بهش می‌گه: آقا! اینجا كتابخونه هست.
      غضنفر می‌گه: ببخشید… بعد یواش در گوش آقاهه می‌گه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه!

       

      ******

      http://www.salijoon.info/mail/881203/kk/k45.jpg

       

       

      ******

       

      مزدای قرمز

      تا آخرشو بخونید

      مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت. این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان، به راه خود ادامه می دادند .

      دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود. شلواری هم که تن دخترک بود،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند. به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" .

      مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "

      - البته .

      پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ضریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

      - ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .

      - اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .

      دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "

      - پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

      دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"

      - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .

      - آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

      - نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

      با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: "

      اِه، بروکسل چی کار داری؟ "

      - دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

      دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

      - اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

      - اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

      - فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

      پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

      - من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

      - چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگزار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .

      دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

      - من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

      - همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

      دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

      - اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

      - چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

      دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

      -ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

      سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

      -دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

      - دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

      - نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

      دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

      -آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

      سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

      - بفرمایید.

      دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

      - موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

      پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

      - بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

      دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .

      - قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

      - خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

      - ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

      - باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .

      - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .

      دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد .

      حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

      - بله؟

      صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

      - سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...

      - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟

      - نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

      - جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

      - کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .

      - هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

      - ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...

      - نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

       

       

      ******

       

      بازی با سایه ها، بسیار خلاقانه!!

      نگاهی به این عکسها که با استفاده استادانه و بجا از سایه گرفته شده‌اند بیندازید. این عکسها واقعا سرگرم کننده‌اند و شما هم حتما عکاسان آنها را تحسین می‌کنید...

      عکاسی با سایه
       
       
       
       
       
       
       
       
       
       

      Blue P a r i s Red Electric Asian beautiful

      اگر تمایل به دریافت ایمیلهای FUNIRAN ندارید همین ایمیل را Reply کرده و در عنوان ذکر کنید : "Unsubscribe"

      در صورتی که تمایل به عضویت در گروه اینترنتی FUNIRAN را دارید اینجا کلیک کنید


    Your message has been successfully submitted and would be delivered to recipients shortly.