Loading ...
Sorry, an error occurred while loading the content.
 

2 dastan ziba

Expand Messages
  • mahmood karimi
                                           حکایت پاره آجر روزی مردی ثروتمند در اتومبیل
    Message 1 of 1 , Mar 1, 2009

                                        

       

       

      حکایت پاره آجر

      روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت

      ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد و به اتومبیل او خورد.

      مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند.

      پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.

      پسرك گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم.

      "
      برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ".

      مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت...

      برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند سوار ماشینش شد و رفت.

      در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند

      خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند

      اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.

      این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه

       

      پایان نامه خرگوش !!!

      یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
      روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
      خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم..
      روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
      خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
      روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
      خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
      خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
      در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
      گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
      خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
      گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
      خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
      بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
      خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
      در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.
      در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.ـ

      نتیجه
      هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد
      هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید
      آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!! 






      Ads by JORDANCD



      Ads by JORDANCD





      Ads by JORDANCD

    Your message has been successfully submitted and would be delivered to recipients shortly.