گروه اينترنتي فطرت
مجله شماره 17
:براي جستجوي مطالب بيشتر لطفا به سايت اينترنتي ما سر بزنيد
www.fetrat.com
امام كاظم علیه السلام فرمودند: هردو نفر (عمر و ابابکر) کافرند. نفرین و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها باد. به خدا سوگند هیچگاه به دل ایمان نداشتند همیشه حیله باز و اهل شک و ریب و نفاق بودند تا ملائکه عذاب, آنها را قبض روح و به جایگاه ذلت و خواری در دارالمقام (دوزخ) فرستادند. اصول کافی ج 8 ص 125 ح95
فهرست موضوعات مجله شماره 17 فطرت
آیا دلیلی بر مسلمان بودن ابولولو وجود دارد؟
|
۱-خبر امیرالمؤمنین علیه السلام بر استحقاق بهشت برای جناب ابولولو رحمه الله: روایتی که حسین بن حمدان خصیبی (متوفای ۳۳۴ه) درکتاب هدایة الکبری از پدرش احمد بن خصیب از ابومطلب جعفر بن محمد بن مفصل از محمدبن سنان ز اهری از عبدالله بن عبدالرحمن اصم از مدیح بن هارون بن سعد روایت میکند که گفت: شنیدم از امیرالمومنین علیه السلام که خطاب به عمر می فرمود: "تو را می بینم که به خاطر ظلم هایی که به بدترین وجه به عترت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله روا داشتی در این دنیا بواسطه
ضربتی که از سوی یکی از بندگانی که تو با ظلم و جور با او حکم می رانی کشته خواهی شد و به خدا قسم که او با توفیقی که نصیبش می گردد بر خلاف میل باطنی تو وارد بهشت می گردد."
وعمر در پاسخ گفت: "آیا از کهانت و پیشگوئی ابائی نداری؟" امیرالمومنین علیه السلام پاسخ دادند: "هر آنچه گفتم بر اساس دانسته ها و معلوماتم بود و نه چیز دیگر." -هدایة الکبری ص۱۶۲ که روایت فوق از حیث سند روایت - محمد بن سنان را دارد که وی از ثقات بوده و علماء جلیل القدر به روایات و کتابهای او اعتماد می نموده اند و ازحیث دلالت نمیتوان روایتی را در دلالت بر اسلام و ایمان ابولولو رحمه الله صریح تر از این روایت از امیرالمومنین علیه السلام خطاب به عمر پیدا نمود. 2-حضور جناب ابولولو رحمه الله در نماز جماعت مسجد مدینه: که از جمله دلائل و شواهد بر اثبات اسلام و ایمان ابولولو رحمه الله اینکه مسلمانان در آن زمان حتی از ورود کفار کتابی به همه مساجد جلوگیری بعمل می آوردند. حال اگر ابولولو رحمه الله در نزد مسلمانان آن زمان کافر محسوب می گردیده است. چگونه او را به مسجد مدینه راه می داده اند. بلکه حتی خود ابولولو رحمه الله هرگز به خود چنین جرئتی نمی توانست بدهد که به مسجدی که در نزد مسلمانان آن زمان دارای اهمیت ویژه بوده است نزدیک و یاداخل گردد. اما با این وجود می بینیم که در صحاح سته و کتب تاریخی دیگر آنان این مطلب ذکر شده است که: ابولولو وارد مسجد شد و در صف اول نماز جماعت و آن هم پشت سر عمر بن خطاب قرار گرفت-مسند ابی یعلی ج۵ص۱۱۶. صحیح بن حبان ج۱۵ص۳۳۲- تاریخ دمشق ج۴۴ص۴۱۰ - اسدالغابة ج۴ص۷۴ - موارد الظمان ص۵۳۷ بلکه در بعضی از روایات آنان آمده است که: ابولولو رحمه الله و عمر در مسجد چند جمله ای با یکدیگر نجوی نمودند. طبقات الکبری ج۳ص۳۴۱ -تاریخ المدینه ج۳ص۸۹۴ و ۸۹۶ - نیل الاوطار ج۶ص۱۶۰ |
چرا امام زمان (عج) را اباصالح می خوانیم؟
یکی از مطالبی که کم و بیش مورد سوال واقع می شود این است که چرا ما حضرت بقیه الله , امام زمان (ع) را در مقام دعا و ندبه با کنیه « اباصالح » می خوانیم . آیا ایشان فرزندی به نام صالح دارند که او را اباصالح می خوانیم و یا علت و سبب دیگری دارد
کلمه « اب » در لغت عرب به معنای پدر آمده است . بدین جهت برخی از مردم تصور می کنند که عبارت « اباصالح » در حالت ترکیبی باید به معنای پدر صالح باشد تا معنی و مفهوم جمله , صحیح گردد.
برای رفع این شبهه برخی از مومنین هم در مقام جواب برآمده و چنین اظهار داشته اند که : چون امام زمان (ع) با تشکیل زندگی خانوادگی , فرزندی به نام « صالح » دارند , بدین جهت او را با کنیه (1) اباصالح می خوانیم . لکن به نظر می رسد که اینگونه جوابها از حقیقت حال و واقعیت آنچه هست پرده برنمی دارد , چون راهی برای درک چگونگی زندگانی امام زمان (ع ) و پی بردن به این موضوع که آیا آن حضرت به طور یقین فرزندی به نام صالح و غیره دارند یا نه , وجود ندارد; زیرا آنچه که از منابع معتبر به دست آمده این است که
کیفیت زندگانی و همچنین مسکن و ماوای آن حضرت , همانند خودشان , برای ما مستور و پنهان است و بر همین اساس می گوییم که جواب یاد شده توجیه مطلوب و دلپسندی به نظر نمی آید.
باید گفت القاب , صفات و کنیه هایی که برای پیامبر اسلام و اهل بیت آن حضرت در روایات و دعاها به کار رفته است هر کدام معنی و مورد خاصی دارند , مثلا کلمه « امین » که یکی از القاب معروف پیامبر اسلام (ص) است به طور یقین به خاطر کمال امانتداری و امین اسرار و اموال مردم بودن به آن حضرت گفته شده است . هدف از به کار بردن کنیه « اب » و « ام » برای افراد , اثبات پدر یا مادر بودن آن اشخاص است نسبت به مضاف الیه شان , مانند ابوالحسن (پدر حسن) , ابو جعفر (پدر جعفر) , ام داوود (مادر داوود) , لکن از نظر لغت عرب
این طور نیست که کلمات یاد شده (اب و ام) همیشه به معنای پدر و مادر باشد , بلکه گاهی به معنای صاحب و مالک و کنه و اساس شی می باشد مانند : ابوالفضل , ابوتراب , ام القری , ام الفساد و امثال آن که به طور یقین هیچ کدام آنها در معنای پدر و مادر به کار نرفته است . چون حضرت ابوالفضل (ع) پسری به نام « فضل» نداشته است که ابوالفضل ـ در این مورد ـ به معنای پدر فضل باشد. علی (ع) نیز فرزندی به نام « تراب» نداشته است که آن حضرت پدر تراب باشد و همچنین است کلمه ام القری که کنیه معروف شهر مکه است , چرا که شهر مکه فرزندی نداشته است که مادر آن باشد.
پس با توجه به مطالب گذشته معلوم می گردد که در برخی از موارد کلمات یاد شده (اب و ام ) معنای دیگری دارند که غفلت بعضی از مردم از آنها سبب شده که سوال و جوابهای بی شماری را به دنبال داشته باشد. مثلا کلمه «ام » , علاوه بر معنای ظاهری مادر , در معنای کةنه و اساس شی هم استعمال شده است مانند : ام القری و ام الفساد که به طور یقین جمله نخست (ام القری ) به معنای اساس و مرکز شهرها و سرزمین ها و جمله دوم (ام الفساد) هم به معنای ریشه و اساس فساد و تباهی می باشد. همچنین کلمه « اب » هم اینطور نیست که همه
جا به معنای پدر بوده و در آن معنی به کار رفته باشد بلکه در برخی از موارد معنای دیگری هم دارد که در پاره ای از آیات و روایات و دعاها در آن معانی به کار رفته است .
امام زمان (ع ) را چه وقت « اباصالح » بخوانیم
شکی نیست که وقتی با خداوند متعال مناجات می کنیم و نیازها و احتیاجات خود را به محضر مقدسش عرضه می داریم همسو و متناسب با نیازمان نامها و صفات مقدس او را بر زبان می آوریم . مثلا در مقام طلب مغفرت از ساحت مقدس خداوند متعال او را « یا غفار » و در مقام طلب نمودن روزی حلال و فراوان با کلمه یا رزاق و در مقام درخواست ثبات قدم و استوار و پایدار ماندن در راه حق او را با جمله یا « مقلب القلوب و الابصار » و امثال آن می خوانیم . بنابراین برای اجابت دعا و قبولی مناجات با خداوند متعال , راه و رمز و
اوقات و ساعات خاصی وجود دارد که پیامبر اکرم (ص ) و اهل بیت آن حضرت آنها را در میان احادیث و روایات معتبر به ما تعلیم فرموده اند به گونه ای که حتی دعای صبح و شام و دعای اول و آخر هفته و ماه و سال و چند و چون آن را هم یاد داده اند. حال باید دید که دعای معروف گم شدگان در صحرا و بیابان را که در روایات آمده است و همچنین کنیه معروف اباصالح (ع ) را در کجا و چه وقت باید خواند
از امام باقر(ع ) و همچنین از امام صادق (ع ) روایت کرده اند که فرموده اند :
« اذا ضللت فی الطریق فناد « یا صالح » او « یا ابا صالح » ارشدنا الی الطریق رحمکم الله »
اگر در دشت و صحرا از جاده منحرف شده و راه گم کردید پس « صالح » و یا « اباصالح » را صدا کن و بگو : « ای صالح » و یا بگو « ای اباصالح » ما را دریابید و راه را بر ما نشان دهید , خداوند شما را رحمت فرماید.
و روی همین اساس است که علمای ربانی و مومنین پیرو اهل بیت (ع ) در جلسات و اجتماعات معنوی و پر شورشان , آن هم نه فقط در حال گم شدن در دشت و صحرا , بلکه در همه گمراهیهای فکری و عملی و علمی و نابسامانیهای مادی و معنوی در غیبت کبری , اباصالح (ع ) را به کمک و یاری می طلبند.
ممکن است پرسیده شود : چرا در برخی از موارد مانند گم کردن راه و درمانده شدن در صحرا و بیابان امام معصوم (ع ) و یا علمای ربانی , ما را به جای گفتن « یاالله » و مانند آن , به گفتن « یا صاحب الزمان » و « یا اباصالح المهدی ادرکنی » و... سفارش کرده اند , حال آن که خداوند متعال در فریادرسی مهربان تر و نیرومندتر از امام زمان (ع ) است
جواب این پرسش را می توان چنین بیان کرد که چون امام زمان (ع ) خلیفه الله و حجت خداوند متعال در میان مردم و راهنمای ایشان است بدین جهت در مقام گم کردن راه و گم شدن در دشت و صحرا و یا متحیر ماندن در امور دیگر به مدد خواستن از امام زمان (ع ) توصیه و سفارش کرده اند. چرا که خداوند سبحان , ایشان را برای ارشاد و راهنمایی مردم برگزیده است و آن حضرت جهت ارشاد و راهنمایی و صعود به مدارج عالی ایمان و خوشبختی بهترین راه گشا و برترین هدایتگر است بنابراین کمک خواستن از امام زمان به منزله کمک گرفتن از
خداوند متعال است .
بر این اساس است که در دوران غیبت کبری , علمای ربانی , در موارد بی شماری برای عرض حاجت و رفع گرفتاری خویش به امام زمان (ع ) متوسل می شوند , زیرا ایشان بر این مطلب یقین دارند که امام زمان (ع ) اگر چه بنا به علل و عوامل بیشماری از نظرها غایب است ولی حال و احوال مردم از نظر ایشان پنهان نیست , چنانکه در نامه معروف آن حضرت که در سال 410 ق . به شیخ مفید ارسال داشته اند آمده است :
« ما به همه اخبار شما آگاهیم و هرگز احوال و غم و شادی شما بر ما پوشیده و پنهان نیست . »
بنابراین چقدر زیباست که انسان در مقام گرفتاری و گم کردن راه هدایت و یا مسیر مادی و معنوی زندگی به ساحت مقدس حجت حق , امام زمان (ع ) متوسل شود و با گفتن جمله های دلنشین و آرام بخشی چون : « یا صاحب الزمان ادرکنی » , « یا فارس الحجاز و یا اباصالح المهدی اغثنی » از آن حضرت کمک و یاری درخواست نماید. چرا که در حال حاضر امام زمان (ع ) , حبل الله و واسطه فیض میان خدا و مردم است , پس متوسل شدن به پیامبر و ائمه اطهار و امام زمان (ع ) به معنای دق الباب کردن در رحمت و هدایتگر خداوند متعال است .
البته این نکته را هم باید دانست که گم شدن و از خود بی خود شدن و یا به عبارت دیگر گم کردن راه لازم نیست که فقط راه مادی و دشت و صحرا باشد بلکه اگر کسی از نظر فکر و عقیده و ایمان و اعتقاد هم , جاده و راه را گم کرده باشد , سزاوار است که در این گونه موارد هم به ساحت مقدس آن حضرت توسل جوید و آن حضرت را به کمک و یاری بخواند.
وقتی فرزندان و اهل خانه لیاقت حضور آن پدر را بازیابند و پدر نیز قابلیت حضورش را در آنان احساس کند به منزل خود باز می گردد. بر همین اساس است که گفته می شود : « منتظران مصلح خود باید صالح باشند. » یعنی صلاحیت و قابلیت حضور او را داشته باشند , چرا که بی صلاحیت و بی آن که قابلیت حضور باشد , انتظار بازگشت و مراجعت کسی را داشتن معنا ندارد.
1 ـ « کنیه » در لغت عرب به کلمه ای گفته می شود که با لفظ اب (پدر) و یا کلمه ام (مادر) شروع شود مانند ابوالحسن که از کنیه های معروف علی (ع ) است و مانند ام الائمه که از کنیه های معروف حضرت فاطمه (س ) است .
به نقل از وبلاگ همدلی
نهم ربیع الاول سالروز آغاز امامت حضرت مهـدی مـوعـود (عج) بر منتظران ظهــور تهنیت باد
پس از ولادت امام زمان علیه السلام به دلیل شرایط سیاسى آن دوران تولد ایشان در زیر پرده کتمان پوشیده ماند. امام حسن عسکرى علیه السلام تولّد فرزند خویش را جز به اصحاب خاص خود در میان ننهاد. امامت ایشان بنا به حدیثهای بسیاری بود که از پیامبر (ص) و امامان پیشین روایت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنکه بر بدن گرامی پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت این بود که خلیفه های عباسی تصمیم به کشتن او داشتند. در روایتى از کتاب غیبت، از عدّه اى از اصحاب امام عسکرى
نقل شده است که گفتند: "نزد امام عسکرى علیه السلام گرد آمده بودیم و از وى در باره حجّت و پیشواى پس از او پرسش مى کردیم. در مجلس او چهل مرد حضورداشتند. عثمان بن سعید بن عمر عمرى در برابر آنحضرت بر پا خاست و گفت: فرزند رسول خدا! مى خواهم در باره مطلبى از شما سؤال کنم که خود بدان داناتر از من هستی. امام به او فرمود: بنشین عثمان! عثمان ناراحت و خشمگین برخاست تا خارج شود. امّا آنحضرت فرمود: کسى بیرون نرود. هیچ کدام از ما بیرون نرفتیم. تا پس از ساعتى که امام، عثمان را با صداى رسا ندا داد. عثمان روى پاهایش برخاست. امام فرمود: آیا شما
را به خاطر مطلبى که آمده اید، آگهى دهم؟ همه گفتند: آرى اى فرزند رسول خدا! فرمود: شما آمده اید تا درباره حجّت پس از من سؤال کنید: همه گفتند: آرى. ناگهان پسرى را دیدیم مثل پاره ماه، شبیه تر از هرکسى به امام عسکرى!
فرمود: این پس از من پیشواى شماست و جانشین من بر شما. او را فرمان برید و پس از من به تفرقه دچار نشوید که در دین خویش به هلاکت افتید. بدانید که شما پس از این روز او را نخواهید دید تا عمرش کامل گردد. از عثمان بن سعید آنچه را مى گوید بپذیرید و فرمان او را اطاعت کنید. که او جانشین امام شماست و کار به دست اوست". دوره امامت، چگونه آغاز شد؟ خلفاى عبّاسى بنا بر عادت معمول خویش، هر گاه فرصتى براى کشتن اولیاء اللَّه مى یافتند، فوراً آنها را به زهر از پاى در مى آوردند. معتصم نیز، امام حسن عسکرى علیه السلام را به زهر شهید کرد و سپس درصدد یافتن فرزندِ آنحضرت بر آمد تا او را نیز از میان بردارد و به خیال خویش دنباله امامت را نیست و نابود گرداند. معتصم عده اى را به خانه امام فرستاد تا هر که و هر چه در آنجاست توقیف کنند. احمد بن عبد اللَّه بن یحیى بن خاقان پسر وزیر معتصم در این باره مى گوید: چون امام حسن عسکرى بیمار شد. پدرم به من پیغام داد که امام بیمار شده. آنگاه خود همان لحظه سوار شد و به دارالخلافه رفت و سپس باپنج نفر از خادمان معتصم شتابان بازگشت. همه آنان از افراد مورد وثوق و خواص خلیفه بودند. یکى از آنها هم "نحریر" بود. پدرم به آنها دستور داده بود در خانه حسن بن على باشند و اوضاع و احوال او رازیر نظر بگیرند. همچنین در پى عده اى از پزشکان فرستاده بود و به آنان دستور داده بود که در خانه امام حسن عسکرى رفت و آمد کنند و هر بام وشام از او پرستارى و مراقبت کنند. چون دو روز از این ماجرا گذشت، کسى نزد پدرم آمد و به وى خبرداد که آنحضرت بیمارى اش شدت یافته و ضعیف شده است. پدرم سوار شد و به خانه آنحضرت رفت و به پزشکان دستور داد بخوبى حال آنحضرت را تحت نظر بگیرند. همچنین در پى قاضى القضات فرستاد و به او دستور داد که پیش او بیاید و ده تن از کسانى را که به دین و امانتدارى و پرهیز گارى آنان مطمئن است، انتخاب کند و با خود بیاورد. آنگاه تمام آنها را به خانه امام حسن فرستاد و بدیشان تکلیف کرد که شبانه روز همانجا بمانند. آنها در آنجا بودند تا آنکه امام حسن عسکرى علیه السلام درگذشت. رحلت او چند روز گذشته از ماه ربیع الاوّل سال 260 واقع شد. با رحلت او سامراء یکصدا ناله بر مى آورد که ابن الرضا از دنیا رفت. خلیفه عدّه اى را به خانه آنحضرت فرستاد تا خانه و اتاقها را بازرسى کنند و هر آنچه در خانه است مهر و موم نمایند و نشان فرزند آنحضرت را بجویند. بدین گونه قدرت جاهلى و استکبارى مى کوشید، ریشه هاى امامت را از بیخ برکند و حرکت اصیل مکتبى را دستخوش نابودى سازد. امّا به مقصود خود نایل نیامدند که دست خداوند بر فراز دستان آنها بود. یُرِیدُونَ أَن یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَالْکَافِرُونَ؛ "خواهند پرتو خدا را با دهان هاى خویش فرو نشانند امّاخداوند چنین نخواهد مگر آنکه پرتو خویش را به انجام رساند، هر چند که کافران نا خوش دارند." پنهان بودن میلاد حجّت اللَّه: پیامبر اکرم (ص) فرمودند: مهدی از فرزندان من است، نامش نام من (م ح م د) و کنیه اش کنیه من (ابوالقاسم) می باشد، در صورت و سیرت از همه کس به من شبیه تر است. برای او غیبتی است که در آن مردم دچار حیرت می گردند و بسیاری از دسته ها و گروههای مردم، گمراه می شوند، آنگاه مانند ستاره تابانی از پرده غیبت بدر آید و زمین را پر از عدل و داد کند آن چنان که پر از ظلم و ستم شده باشد. نام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از جمله القاب شریف آن حضرت مهدی، قائم، منتظر، خاتم، حجه، صاحب و منصور است؛ که با بیان احادیث معصومین (ع)، وجه تناسب برخی از این لقبها با وجود مبارکش بیان می گردد. 1- مهدی از حضرت امام جعفر صادق (ع) روایت شده است که فرمود: هنگامی که قائم قیام نماید، بار دیگر مردم را به اسلام دعوت می کند و به احکام از بین رفته و فراموش شده آن آشنا می گرداند و چون از جانب خداوند به امور گمشده و از میان رفته راهنمایی می شود، او را مهدی می گویند. 2- قائم ابوحمزه ثمالی گوید: از حضرت امام محمد باقر (ع) پرسیدم: ای پسر رسول خدا! مگر همه شما ائمه، قائم به حق نیستید؟ فرمود: بلی. عرض کردم: پس چرا فقط امام زمان (ع) قائم نامیده شده است؟ فرمود: چون جد م امام حسین (ع) به شهادت رسید، صدای ناله فرشتگان برخاست و به شدت به درگاه الهی گریستند و گفتند: پروردگارا! آیا قاتلین بهترین بندگان و زاده اشرف مخلوقات و برگزیده آفرید گانت را به حال خود می گذاری؟ خداوند به آنها وحی فرستا د که ای فرشتگان من آرام گیرید، به عزت و جلالم سوگند،از آنها انتقام خواهم گرفت، هر چند بعد از گذشت زمانها باشد. آنگاه پروردگار عالم، امامان از اولاد امام حسین (ع) را به آنها نشان داد و فرشتگان از دیدن آنان مسرور گشتند. ناگاه دیدند یکی از آنها ایستاده است و نماز می گزارد. خداوند فرمود: به وسیله این قائم از آنها انتقام می گیرم. صقربن دلف می گوید به امام محمد تقی (ع) گفتم: ای فرزند رسول خدا! چرا آن حضرت را قائم می گویند؟ امام در پاسخ فرمودند: زیرا آن حضرت بعد از آن که نامش از خاطرها فراموش می شود و اکثر معتقدین به امامتش از دین خدا بر می گردند، قیام می کند. از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است که فرمود: آن حضرت را به جهت این که براساس حق قیام می کند، قائم می نامند. 3- منتظر صقربن دلف از امام جواد (ع) پرسید: چرا آن حضرت را منتظر می گویند؟ فرمود: چون برای مدتی طولانی غیبت می نماید. افراد با اخلاص منتظر ظهورش خواهند بود. و اهل شک و تردید وجود وی را انکار می کنند. و منکران چون یادی ا زاو می شود تمسخرمی کنند! کسانی که وقت ظهور را تعیین می کنند، دروغ می گویند، شتاب کنند گان به هلاکت می رسند و آنها که در مقام تسلیم هستند، رستگاری می یابند. 4- منصور از امام محمد باقر (ع) روایت شده است که آن حضرت در تفسیر آیه شریفه و من قتل مظلوما (و آن کس که به ستم کشته شده است) فرمود: او حسین بن علی (ع) است. و در مورد بقیه آیه فقد جعلنا لولیه سلطانا فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا (برای ولی او سلطه (حق قصاص) قرار دادیم پس در کشتن زیاده روی نکنید چون او منصور (مورد حمایت) است) فرمود: خداوند مهدی را منصور نامید. نهی از بردن نام حضرت از ابوهاشم جعفری نقل است که گوید: شنیدم حضرت امام علی النقی (ع) می فرمود: جانشین من فرزندم حسن است. ولی چگونه خواهد بود برای شما وضع جانشین او؟! گفتم: چرا فدایت گردم؟! فرمود: شما او را نمی بینید و بر شما روا نیست که نام او را ببرید. گفتم: پس چگونه ا ز او یاد کنیم؟ فرمود: بگویید حجت از آل محمد که درود و سلام خدا بر او باد. پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: مهدی مردی از فرزندان من است. رنگ پوست او، رنگ نژاد عرب و اندامش چون اندام فرزندان حضرت یعقوب (ع) (قوی و بلند قامت) است و خالی بر گونه راست او می باشد. امام زمان (عج) در روایات معصومین (ع): علی بن جعفر از برادرش حضرت امام کاظم (ع) پرسید: تفسیر آیه «قل ارایتم ان اصبح ماوکم غورا فمن یاتیکم بماء معین» (بگو: به من خبر دهید اگر آبهای (سرزمین) شما در زمین فرو رود، چه کسی می تواند آب جاری و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟ سوره ملک،آیه30) حضرت فرمود: یعنی هرگاه امام خود را از دست بدهید و دیگر او را نبینید، چه خواهید کرد؟! غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برای امام زمان (عج) دو غیبت است، غیبت صغری و غیبت کبری، غیبت صغری از آغاز امامت آن حضرت، سال 260 شروع می شود و تا نزدیک به هفتاد سال ادامه می یابد و پس از آن غیبت کبری آغاز می شو دکه تاکنون ادامه دارد. در زمان غیبت صغری، چهار نفر نایب مخصوص، واسطه میان آن حضرت و شیعیان بودند. اسامی آنان به ترتیب زیر است: 1 - ابوعمرو عثمان بن سعید العمری، وی از یازده سالگی در خدمت امام هادی(ع) بوده و از طرف آن حضرت و بعد از سوی امام حسن عسکری (ع) و سپس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، وکالت داشته است. مدت نیابت او ازامام زمان (ع) حدود 5 سال بوده است. 2- ابوجعفر محمدبن عثمان العمری که حدود 40 سال نایب امام زمان (ع) بوده و در سال 304 یا 305 هـ ق از دنیا رفته است. 3- ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی که تا سال 326 هـ ق درحدود23 سال نایب حضرت بوده است. 4- ابوالحسن علی بن محمد سمری، وی تا ماه شعبان سال 329 هـ ق به مدت 3 سال نایب امام زمان (ع) بوده است و چند روز قبل از وفات او این توقیع از جانب آن حضرت برایش ارسال شد: بسم الله الرحمن الرحیم، یا علی بن محمد السمری! اعظم الله اجر اخوانک فیک: فانک میت ما بینک و بین سته ایام؛فاجمع امرک و لا توص الی احد، فیقوم مقامک بعد وفاتک فقد وقعت الغیبه التامه فلا ظهور الا بعد اذن الله تعالی ذکره و ذلک بعد طول الامد و قسوه القلب و امتلاء الارض جوراً....... (بحارالانوار. ج 51، ص 361، ح 7، به نقل از غیبت شیخ طوسی و کمال الدین ) بسم الله الرحمن الرحیم. ای علی بن محمد سمری! خداوند در مرگ تو به برادرانت پاداش فراوان عطا فرماید، چرا که تو تا شش روز دیگر خواهی مرد، پس به کارهای خود رسیدگی کن و به هیچ کس به عنوان جانشین خود وصیت منما که غیبت کامل واقع شده است، و من ظهور نخواهم کرد مگر بعد از اذن پروردگار عالم، و این بعد از گذشت زمانهای طولانی و سنگ دل شدن مردم و پر شدن زمین از ستم خواهد بود. حفظ دین در زمان غیبت قال موسی بن جعفر(ع) طوبی لشیعتنا المتمسکین بحبنا فی غیبه قائمنا الثابتین علی موالاتنا و البراءه من اعدائنا، اولئک منا و نحن منهم، قد رضوا بنا ائمه و رضینا بهم شیعه و طوبی لهم، هم و الله معنا فی درجتنا یوم القیامه. (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از کمال الدین و عیون اخبارالرضا) حضرت امام موسی کاظم (ع) فرمود: خوشا به حال آن دسته از شیعیان ما که در غیبت قائم ما به دوستی ما چنگ می زنند و بر محبت ما ثابت می مانند و از دشمنان ما بیزاری می جویند. آنها از ما و ما از آنها هستیم. آنها به ما به عنوان امامانشان د لبسته اند و ما نیز از آنها خشنود می باشیم. خوشا به حال آنان! به خدا قسم، آنان روز قیامت در درجه ما خواهند بود. فضیلت شیعیان در زمان غیبت از حضرت عبدالعظیم حسنی نقل شده است که گفت:حضرت امام جواد (ع) فرمود: بهترین کارهای شیعیان ما، انتظار فرج امام زمان است. ورد فی التوقیع بخط مولانا صاحب الزمان (ع) ... اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج، فان ذلک فرجکم.... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از کمال الدین و عیون اخبارالرضا) در توقیعی که به خط امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نوشته شده، آمده است: برای تعجیل فرج، بسیار دعا کنید، زیرا خود دعا کردن برای تعجیل فرج، فرج است. انتظار فرج مرحوم سید بن طاووس در کتاب مهج الدعوات از حضرت صادق (ع) روایت می کند که آن حضرت فرمودند: به زودی به شبهاتی برخورد می کنید بدون این که دسترسی به دانش و یا امام هدایت کننده داشته باشید، هیچ کس ازاین شبهه ها نجات نمی یابد، مگر آن کس که دعا کند به دعای غریق؛ راوی پرسید: دعای غریق چیست؟ حضرت فرمودند: یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک. (صحیفه مبارکه مهدیه، ص 221، به نقل از مهج الدعوات، ص 396) زراره از امام صادق (ع) نقل کرده است که حضرت فرمودند: چون زمان غیبت را درک کردی همواره این دعا را بخوان: اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی. (بحارالانوار. ج 52، ص 147-146، ح70 ، به نقل از اصول کافی و کمال الدین) توسل به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در توقیعی که از ناحیه مقدسه امام زمان (ع) برای مرحوم شیخ مفید نوشته شده، آمده است: ...... انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم و لو لا ذلک لنزل بکم اللاواء واصطلمکم الاعداء فاتقوا الله جل جلاله.... (بحارالانوار. ج 53، ص 175، به نقل از احتجاج طبرسی) ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطر نبرده ایم و اگر جز این بود، از هر سو گرفتاری به شما رو می آورد و دشمنان، شما را از میان می بردند، پس تقوای الهی پیشه سازید. اخبار شیعیان |
بیزاری از دشمنان امام علی(ع) و لعن آنان
- رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر که از لعن کردن کسی که خدایش لعن کرده خودداری و احساس گناه کند لعنت خدا بر او باد.
( الاثنا عشریة، شیخ حرّ عاملی / فصل 9، ص 195.)
- ابنعباس گوید: علیبن ابیطالب را در کتاب خدا نامهایی است که مردم نمیشناسند. خداوند میفرماید: فأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ ( سوره اعراف / 44.) “مؤذنی در میان آنان ندادردهد که...” مراد از مؤذّن و ندادهنده آن حضرت است که میگوید: هان! لعنت خدا بر کسانی که ولایت مرا باور نداشتند و حق مرا سبک و ناچیز شمردند.
( شواهدالتنزیل 1 / 202.)
- علیبن عاصم کوفی اعمی در داستانی دراز گوید: به امام هادی علیه السلام عرض کردم: من از یاری بدنی شما عاجزم و جز دوستی شما و بیزاری از دشمنانتان و لعن آنان در خلوت خود سرمایهای ندارم، سرورا! حال من چگونه است؟ فرمود: پدرم از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من خبر داد که فرمودهاست: هر که از یاری ما خاندان عاجز باشد و دشمنان ما را در خلوت خود لعن کند خداوند صدای او را به همه فرشتگان میرساند. پس هرگاه یکی از شما دشمنان ما را لعنت فرستد فرشتگان آن را بالا میبرند و هر کس را که آنان را لعن نکند لعنت میکنند. و چون صدایش به فرشتگان برسد برای او آمرزش میطلبند و بر او ثنا میفرستند و گویند: خداوندا، درود فرست بر روح بندهات که کوشش خود را در راه یاری اولیای تو به کار برد و اگر بیش از آن هم میتوانست دریغ نمیداشت. از سوی خداوند ندا آید که: ای فرشتگان من، من دعای شما را درباره این بندهام اجابت کردم و ندای شما را شنیدم، و بر روح او به همراه ارواح نیکان درود فرستادم و او را در زمره نیکان برگزیده قرار دادم.
( بحارالانوار 50 / 316.)
- عالم عامل عابد زاهد سیدالعارفین رضیالدین سیدبن طاووس؛ گوید: محمدبن اسماعیل، و نیز بُکَیربن صالح از سلیمانبن جعفر روایت نموده که گفتند: ما بر حضرت رضا علیه السلام وارد شدیم و آن حضرت در حال سجده شکر بود، سجده را بسیار طول داد، سپس سربرداشت. عرض کردیم: سجده را طول دادید؟ فرمود: هر که این را (که میگویم) در سجده شکر بخواند مانند کسی است که در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز بدر تیراندازی کردهاست.( در مصباح کفعمی (ص 553): در روز بدر و اُحد هزار هزار تیر انداخته است.)گفتیم: آن را بنویسیم؟ فرمود: بنویسید؛ هرگاه به سجده شکر رفتید بگویید:
اَللَّهُمَّ الْعَنِ اللَّذَیْنِ بَدَّلا دینَکَ، وَ غَیّرا نِعْمَتَکَ، وَ اتَّهَما رَسُولَکَ صلی الله علیه و آله و سلم، وَ خالَفا مِلَّتَکَ، وَ صَدّا عَن سَبیلِکَ، وَ کَفَرا آلائَکَ، وَ رَدّا عَلَیْکَ کَلامَکَ، وَ اْسْتَهْزَءا بِرَسُولِکَ، وَ قَتَلاَ ابْنَنَبِیِّکَ، و حَرَّفا کِتابَک، وَ جَحَدا آیاتِک، وَ سَخِرا بِایاتک، وَ اسْتَکْبَرا عَنْ عِبادَتِکَ، وَ قَتلا أَولیائَکَ، وَ جَلَسا فی مجْلِسٍ لَمْیَکُن لَهُما بِحَقّ، وَ حَمَلا الناسَ علی أکْتافِ آلِمحمّد صلی الله علیه و آله و سلم. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما یَتْلُو بعضُهم بعضاً، و احْشُرْهُما وَ أتباعَهُما إلی جَهَنَّمَ زُرْقاً. اَللَّهُمَّ اِنَّا نَتَقَرَّبُ اِلیک بِاللَّعْنَةِ لَهُما، وَ الْبَرائَةِ مِنْهُما فِی الدّنیا وَ الآخرة. اَللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أمیرالمؤمنِین، وَ قَتَلَةَ الحسینِبنِ علیّ، و ابنِفاطمةَ بنتِرسولِاللَّه صلی الله علیه و آله و سلم. اَللَّهُمَّ زِدْهُما عذاباً فوقَ عذابٍ، وَ هَوانا فوقَ هَوانٍ، وَ ذُلاًّ فوقَ ذُلٍّ، وَ خِزْیاً فوقَ خِزْیٍ. اَللَّهُمَّ دُعَّهما فی النّار وَ اَرْکِسْهُما فیاَلیمِ عقابِکَ رَکْسا. اَللَّهُمَّ اَحْشُرْهُما وَ اَتْباعَهُما إلی جَهنّمَ زُمَراً. اَللَّهُمَّ فَرِّقَ جَمعَهُم، وَ شَتِّتْ اَمْرَهُم، وَ خالِفْ بَیْنَ کَلِمَتِهِمْ، و بَدِّدْ جَماعَتَهُم، و العَنْ اَئمَّتَهُم، وَ اقْتُلْ قادَتَهُم وَ سادَتَهُم وَ کُبرائَهم، و الْعنْ رُؤَسائَهُم، و اکْسِر رایتَهم، وَ اَلْقِ البَأسَ بینَهُم، وَ لاتُبْقِ منهم دَیّاراً، اَللَّهُمَّ العَنْ اَباجهلٍ وَ الولیدَ لَعناً یَتْلُو بعضُه بعْضاً وَ یَتْبَعُ بَعْضُهُ بَعْضاً. اَللَّهُمَّ العَنْهُما لَعْناً یَلْعَنُهُما بِهِ کُلُّ مَلَکٍ مُقَرَّبٍ وَ کُلُّ نَبی مُرْسَلٍ وَ کُلُّ مُؤْمنٍ امْتَحَنْتَ قَلْبَهُ لِلایمانِ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما لَعْناً یَتَعَوَّذُ مِنهُ اَهلُ النارِ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما لَعْناً لَمْیَخْطُرْ لِاَحدٍ بِبالٍ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما فی مُسْتَسِرِّ سِرِّکَ، وَ ظاهِرِ عَلانِیَتِک، و عَذِّبْهُما عَذاباً فی التقدیر، و شارِکْ مَعَهُما ابْنَتَیْهِما وَ اَشیاعَهُما و مُحِبِّیهما و مَن شایَعَهُما، اِنَّکَ سَمیعُ الدّعاءِ.
( سیدبن طاووس: مهجالدعوات / باب أدعیه مولانا علیّبن موسی الرضا - علیه السلام -.)
“خداوندا، لعنت کن آن دو کس را که دین تو را دگرگون نمودند و نعمت تو را تغییر دادند. و رسول تو صلی الله علیه و آله و سلم را متهم ساختند، و با آیین تو مخالفت کردند، و از راه تو بازداشتند، و بخششهای تو را ناسپاسی نمودند، و سخن تو را رد کردند، و رسول تو را به باد مسخره گرفتند، و فرزند پیامبر تو را کشتند، و کتاب تو را تحریفِ (معنوی) کردند، و آیات تو را انکار نمودند و آنها را به فسوس گرفتند، سر از عبادت تو برتافتند، و دوستان تو را به قتل رساندند، و در جایی نشستند که حق آنها نبود، و مردم را برگُرده آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم سوار کردند. خداوندا، هر دو را لعنت کن و همه را در پی یکدیگر به لعن خود گرفتار ساز، و آندو و پیروانشان را کبود چشم و نابینا به سوی دوزخ بران. خداوندا، ما در دنیا و آخرت با لعن آنها و بیزاری از آنها به سوی تو تقرب میجوییم. خداوندا، قاتلان امیرمؤمنین و قاتلان حسینبن علی و پسر فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را لعنت فرست. خداوندا، بر عذاب و پستی و خواری و بیکسی آندو بیفزا، خداوندا، آندو را به سوی آتش بران و در عقاب دردناک خود سرنگون ساز. خداوندا، آندو و پیروانشان را گروهی به دوزخ فرست. خداوندا، جمعشان را پریشان کن و کارشان را پراکنده ساز، و میان آنان اختلاف افکن، و جماعتشان را از هم جدا ساز، و پیشوایانشان را لعنت فرست، و جلوداران و سروران و بزرگانشان را بکش، و سرانشان را لعنت کن، و پرچمشان را بشکن، و میانشان جنگ و نزاع افکن، و احدی از آنان را باقی مگذار. خداوندا، بر ابوجهل و ولید پیدرپی لعنت فرست. خداوندا، آندو را لعنتی فرست که همه فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل و هر مؤمنی که قلبش را به ایمان آزمودهای آنان را همانگونه لعنت کنند. خداوندا، آندو را لعنتی فرست که دوزخیان از آن پناه جویند. خداوندا، آندو را لعنتی فرست که به خاطر احدی خطور نکردهباشد. خداوندا، آندو را در نهانترین نهان خود و ظاهر آشکارایت لعنت فرست، و در تقدیر خود به عذاب سختشان گرفتار آر، و دو دختر و پیروان و دوستان و دنبالهروهای آنان را در لعنت شریک آنان ساز، که تو شنونده دعایی.
( مهجالدعوات، باب ادعیه مولانا علیبن موسیالرضا - علیه السلام -.)
- ابوحمزه ثُمالی گوید: امام سجاد علیه السلام فرمود: هر که جِبت و طاغوت را یک بار لعنت کند خداوند هفتاد هزار هزار حسنه برای او بنویسد، و هفتاد هزار هزار گناه را از پرونده عملش پاک سازد، و هفتاد هزار هزار درجه او را بالا برد. و هر که در شب نیز یک بار آندو را لعنت کند همین اندازه ثواب برای او نوشته گردد. امام سجاد علیه السلام از دنیا رفت، من نزد امام باقر علیه السلام رفتم و گفتم: ای مولای من، حدیثی از پدر شما شنیدهام، فرمود: ای ثمالی آن را بازگو...
( شفاءالصدور فی شرح زیارة العاشور / 371.)
- حسینبن ثَور و ابنسلمه سرّاج گویند: از امام صادق علیه السلام شنیدیم که در تعقیب هر نماز واجبی چهار تن از مردان و چهار تن از زنان هر کدام را به نام لعنت میکرد، و نیز معاویه و آندو زن و هند و امّالحَکَم خواهر معاویه را لعنت میفرستاد.
( وسائلالشیعة 6 / 462.)
- جابر گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: هیچگاه از نماز واجب برنخیز و روی مگردان مگر با لعن فرستادن بر بنیامیّه.
( وسائلالشیعة 6 / 462.)
- امام صادق علیه السلام در حدیثی فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در قنوت خود بر گروهی با نام آنها و پدران و اقوامشان نفرین کرد و علی علیه السلام نیز پس از آن حضرت همینگونه عمل کرد.
( وسائلالشیعة 6 / 284.)
- روایت است که علی علیه السلام در قنوت نماز صبح معاویه و عَمْروعاص و ابوموسی و ابواَعْوَر و یاران آنها را لعن کرد.
( بحارالانوار، چاپ کمپانی، 8 / 566.)
- در حدیث دیگری آمدهاست که آن حضرت نماز مغرب را با مردم برگزار کرد و در رکعت دوم قنوت خواند و در آن معاویه و عَمْروعاص و ابوموسی اشعری و ابواعورسُلَمی را لعن کرد.
( بحارالانوار، چاپ کمپانی، 8 / 566.)
- و نیز روایت است که علی علیه السلام پس از داستان تحکیم، هرگاه نماز صبح و مغرب را میخواند و از درود و سلام فارغ میشد میگفت: خداوندا، معاویه و عَمرو و ابوموسی و حبیببن سَلَمه و عبدالرحمنبن خالد و ضحّاکبن قیس و ولیدبن عقبه را لعنت کن.
( بحارالانوار، چاپ کمپانی، 8 / 591.)
- شیخ کلینی؛ به سندش از محمدبن حکیم روایت کرده که گفت: به امام کاظم علیه السلام عرض کردم: فدایت شوم، ما در دین دانا شدهایم و خداوند ما را به واسطه شما از مردم بینیاز فرمودهاست تا آنجا که جمعی از ما در مجلسی حضور یابند و هیچ مردی از رفیقش سؤالی نمیکند چرا که آن مسأله و پاسخش را در خاطر دارد به واسطه منّتی که خدا از برکت شما بر ما نهادهاست. اما گاهی مطلبی برای ما پیش میآید که از شما و پدرانت درباره آن سخنی به ما نرسیدهاست، پس ما به بهترین وجهی که در نظر داریم و چیزی که با اخبار وارده از شما سازگارتر است توجه میکنیم و همان را انتخاب میکنیم. فرمود: چه دور است، چه دور است این راه از حقیقت! به خدا سوگند که هر که هلاک شد از همین راه به هلاکت رسید ای پسر حکیم. سپس فرمود: خدا لعنت کند ابوحنیفه را که میگفت: علی چنان گفت و من چنین میگویم...
( اصول کافی 1 / 56، حدیث 9.)
- اسحاقبن عمّار صیرفی گوید: به امام کاظم علیه السلام گفتم: فدایت شوم، درباره آن دو منافق برایم سخنی گویید که من از پدرتان درباره آنها سخنانی چند شنیدهام. فرمود: ای اسحاق، اولی به منزله گوساله و دومی به منزله سامری است. گفتم: فدایت شوم، درباره آنها بیشتر بفرما. فرمود: به خدا سوگند که آن دو بودند که مردم را در نصرانیت و یهودیت و مجوسیت نگاه داشتند (و مانع گرایش آنها به اسلام شدند)؛ خدایشان نیامرزد. گفتم: فدایت شوم، بیشتر بفرما. فرمود: سه دستهاند که خداوند به آنان نظر رحمت نمیکند و آنان را (از گناهان) پاکیزه نمیسازد و عذابی دردناک دارند. گفتم: فدایت شوم، آنها کیانند؟ فرمود: مردی که امامی را که از سوی خدا منصوب نشده به امامت شناسد، و مردی که در امامی که از سوی خدا منصوب شده طعنه زند، و مردی که پندارد این دو کس (یا آن دو تن نامبرده) از اسلام بهرهای دارند. گفتم: فدایت شوم، بیشتر بفرما. فرمود: ای اسحاق، برای من فرقی ندارد که آیه محکمی از کتاب خدا را بیندازم، یا نبوت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را انکار کنم، یا پندارم که خدایی در آسمان نیست، یا آنکه کسی را بر علیبن ابیطالب علیه السلام مقدم بدارم. گفتم: فدایت شوم، بیشتر بفرما. فرمود: ای اسحاق، در دوزخ وادیی است به نام سَقَر، که از روزی که خدایش آفریده شرارهای نکشیده، اگر خداوند به آن اجازه شراره کشیدن به قدر سوراخ سوزنی دهد شعلهاش همه مردم روی زمین را بسوزاند، و دوزخیان از گرما و بوی گند و تعفن این وادی و عذابهایی که خداوند برای اهل آن فراهم کرده پناه میجویند، و در آن وادی کوهی است که همه اهل آن وادی از آن کوه و بوی گند و تعفن آن و عذابهایی که خداوند برای اهل آن فراهم کرده پناه میجویند، و در آن کوه درهای است که همه اهل آن کوه از گرما و بوی گند و تعفن آن و عذابهایی که خداوند برای اهل آن فراهم کرده پناه میجویند، و در آن دره چاهی است که اهل آن دره از گرما و بوی گند و تعفن آن و عذابهایی که خداوند برای اهل آن فراهم کرده پناه میجویند، و در آن چاه اژدهایی است که همه اهل آن چاه از کثافت و بوی گند و تعفن آن اژدها و زهرهایی که خداوند در نیش آن برای اهل آنجا فراهم کرده پناه میجویند، و در شکم آن اژدها هفت صندوق است که پنج تن از امتهای گذشته و دو تن از این امت در آن هستند. گفتم: فدایت شوم، آن پنج تن و آن دو تن کیانند؟ فرمود: آن پنج تن عبارتند از: قابیل که هابیل را کشت، و نمرود که با ابراهیم درباره پروردگارش به گفتگو و احتجاج پرداخت، گفت: “من هم زنده میکنم و میمیرانم”( سوره بقره / 258.)، و فرعون که گفت: “من پروردگار برتر شما هستم”( سوره نازعات / 24.) و یهودا که یهودیان را به دین یهود درآورد، و بولس که نصاری را بدان دین کشانید، و از این امت آن دو تن عرب بیابانگرد هستند.
( ثوابالاعمال / 255 - 256.)
- اشکال به لعن برخی از صحابه و پاسخ آن
- بسیار مناسب دیدم که در اینجا مطلبی را که ابن ابیالحدید نقل کرده بیاورم، و هر که آن را بخواند و در آن بیندیشد او را کافی است و به حقیقت مطلب دست خواهد یافت. وی گوید: در سال 611 در بغداد به حضور ابوجعفر نقیب، یحییبن محمد علوی بصری رسیدم، جماعتی نزد او بودند و یکی از آنان کتاب “اَغانی” ابوالفرج را میخواند، سخن از مغیرةبن شعبه پیش آمد و آن جماعت درباره او به گفتگو پرداختند، برخی او را نکوهش کردند و برخی ستایش؛ گروهی دیگر نیز لب فروبستند و چیزی درباره او نگفتند. یکی از فقهای شیعه ( منظور غیرشیعه امامی است.(م))که به فراگیری پارهای( منظور غیرشیعه امامی است.(م)) از علم کلام بر اساس رأی اشعری مشغول بود گفت: واجب است که از گفتگو درباره صحابه و اختلافهای آنان زبان نگهداشت و چیزی نگفت، زیرا ابوالمعالی جُوَینی گفته که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از این کار نهی کرده و فرمودهاست: “از مشاجراتی که میان یاران من درگرفته بپرهیزید و به آنها کار نداشتهباشید”، و فرموده: “یاران مرا به خودم واگذارید، که اگر یکی از شما به اندازه کوه اُحد طلا انفاق کند به پای یک چارک و نیم چارک انفاق آنان نمیرسد”، و فرموده: “یاران من مانند ستارگانند، از هر کدام پیروی کنید هدایت یابید”، و فرموده: “بهترین شما مردم قَرْنی هستند که من در آنم، سپس مردم قرن بعد، سپس مردم قرن بعد، سپس مردم قرن بعد”. و در قرآن نیز مدح و ثنای صحابه و تابعین وارد شده؛ و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: “شما چه دانید، شاید خداوند به اهل بدر نظر کرده و فرمودهباشد: (از این به بعد) هرچه خواستید عمل کنید که من شما را آمرزیدم”. و روایت است که نزد حسن بصری سخن از جنگ جمل و صفّین به میان آمد، گفت: آنها خونهایی بوده است که خداوند شمشیرهای ما را از آن پاک ساخت، پس ما زبان خود را بدان نمیآلاییم. وانگهی آن احوال از نظر ما پوشیدهبوده و اخبار آنها از حقایقش بسیار دور افتادهاست، از این رو شایسته ما نیست که در آن گفتگو کنیم؛ و اگر یکی از آنان هم به راه خطا رفته لازم است که شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را درباره آنها حفظ کرد؛ و شرط مروت آن است که شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را درباره همسرش عایشه، و پسر عمهاش زبیر، و نیز طلحه که او را به دست خود محافظت نمود حفظ کرد. تازه چه چیزی ما را ملزم میسازد و بر ما واجب میکند که احدی از مسلمانان را لعن کنیم یا از او بیزاری بجوییم؟! و چه ثوابی در لعنت و بیزاری نهفتهاست؟! خدای متعال در روز قیامت به هیچ مکلفی نمیگوید: چرا لعن نکردی؟ بلکه خواهد گفت: چرا لعن کردی؟ و اگر انسانی در همه عمر ابلیس را لعن نکند نافرمان و گنهکار به حساب نمیآید؛ و اگر انسان به جای لعنت “اَستغفراللَّه” بگوید برایش بهتر است. وانگهی چگونه برای عامّه رواست که در امور خاصّه دخالت کند، در صورتی که آنان امیران و سرکردگان این امت بودهاند، و ما امروزه جداً در طبقه فروتر از آنان قرار داریم، پس چگونه زیبنده است که از آنان انتقاد کنیم؟! آیا زشت نیست که رعیت در امور باریک شاه و احوال و شئونی که میان او و خانواده و پسرعموها و زنان و کنیزانش میگذرد دخالت کند؟! و میدانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داماد (یعنی شوهر خواهر) معاویه بود و امّحبیبه خواهر معاویه همسر وی بود، و ادب اقتضا میکند که شأن امّحبیبه که امّالمؤمنین است درباره برادرش حفظ شود. و چگونه روا باشد لعن کسی که خداوند میان او و رسولش پیوند دوستی برقرار ساخته؟! مگر همه مفسران نگفتهاند که این آیه درباره ابوسفیان نازل شده:
عَسَی اللَّهُ اَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذینَ عادَیْتُمْ مَوَدَّةً ( سوره ممتحنه / 7.)”امید است که خداوند میان شما و دشمنانتان دوستی برقرار سازد”، و این پیوند همان دامادی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با ابوسفیان است که دختر او را به همسری گرفت. به علاوه، آنچه شیعه از اختلافات و مشاجرات میان صحابه نقل میکند ثابت نیست، و یاران آن حضرت همه مانند فرزندان یک مادر هستند و دل هیچ کدام از دیگری مکدّر نبوده و هرگز میان آنان اختلاف و نزاعی صورت نگرفتهاست. سخن که بدین جا کشید، ابوجعفر؛ گفت: من چندی پیش به خط خود سخن یکی از زیدیه را در این باره به عنوان نقض و ردّ بر ابوالمعالی جوینی در این نظری که برای خود اختیار نموده به صورت تعلیقه نوشتهام، و اینک آن را به شما میدهم تا با تأمل در آن، از سخن گفتن درباره سخنان این فقیه بینیاز باشم، زیرا من در خود دردی را احساس میکنم که مانع از گفتگوی بسیار است به ویژه اگر سخن به جدل و سرسختی دشمن بیانجامد. سپس از میان کتابهای خود جزوهای را بیرون آورد که آن را در آن مجلس خواندیم و حاضران را خوش آمد، و من خلاصه آن را در اینجا میآورم: پاسخ ابوجعفر نقیب به مسأله عدالت صحابه و عدم جواز لعن آنان: ابوجعفر گوید: اگر نه این بود که خداوند دشمنی با دشمنان خود را مانند دوستی با دوستانش واجب نموده و در ترک آن بر مسلمانان سخت گرفته، -چرا که عقل بدین کار رهنماست و خبر درست در این مورد رسیده که فرموده: لاتَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْکانُوا آباءَهُمْ اَوْاَبْناءَهُمْ اَوْاِخْوانَهُمْ اَوْعَشیرَتَهُمْ. ( سوره مجادله / 22.)”هرگز قومی را که به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند نخواهی یافت که با دشمنان خدا و رسول او دوستی کنند گرچه پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشانشان باشند”، و فرموده: وَ لَوْ کانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ و النَّبِی وَ ما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مااتَّخَذُوهُمْ اَوْلیاءَ ( سوره مائده / 81.)”و اگر به خدا و پیامبر و آنچه به او نازل شده ایمان داشتند کافران را دوست نمیگرفتند”، و فرموده: لاتَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ( سوره ممتحنه / 13.)”با قومی که خدا بر آنان غضب کرده دوستی مکنید”، و نیز مسلمانان اجماع دارند بر آنکه خدای متعال دشمنی با دشمنانش و دوستی با دوستانش را واجب ساخته -و اگر نه این بود که- دشمنی در راه خدا واجب، و دوستی در راه خدا واجب است هرگز ما در راه دین با کسی دشمنی نمیورزیدیم و از او بیزاری نمیجستیم و دشمنی با آنها تکلّفی بیش نبود، و اگر میدانستیم که خداوند این عذر را از ما میپذیرفت که گوییم:
“پروردگارا، کار آنان از نظر ما پوشیده بود و گفتگو در کاری که بر ما پوشیده بود معنا نداشت”، بیشک بر این عذر اعتماد میکردیم و با آنان طرح دوستی میریختیم، ولی میترسیم که خدای سبحان به ما بگوید: اگر کار آنان از دید شما پنهان بود از دل و گوش شما که پنهان نبود، زیرا اخبار درستی درباره آنان به شما رسید که با همینگونه اخبار پی به رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بردید و اقرارِ به او و دوستی کسانی را که او را تصدیق کردند و دشمنی با کسانی را که او را نافرمانی نموده و به انکار او برخاستند بر خود لازم ساختید، و نیز مأمور بودید که در قرآن و آنچه پیامبر آورد بیندیشید؛ و چرا نترسیدید که فردا روز از مشمولان این آیه باشید که عدهای گویند
رَبَّنا اِنّا اَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَاَضَلُّونَا السَّبیلا ( سوره احزاب / 67.)”پروردگارا، ما از سران و بزرگان خود فرمان بردیم و آنان ما را به گمراهی کشاندند”؟! اما لفظ لعن چیزی است که خود خداوند بدان دستور داده و آن را واجب نمودهاست؛ نمیبینی که فرموده: اُولئِکَ یَلْعَنُهُمُاللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللّاعِنُونَ؟ ( سوره بقره / 159.)”آنان را خدا لعنت میکند و لعنتکنندگان نیز لعنت میکنند”، که این جمله خبری است که معنای امر دارد مانند این آیه: وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ “( سوره بقره / 228.)و زنان طلاق دادهشده سه طهر (یا سه حیض) عدّه نگهمیدارند” که معنایش امر است یعنی باید در این مدت عده نگهدارند. و نیز خداوند گنهکاران را لعنت کرده که فرموده: لُعِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ بَنیاِسْرائیلَ عَلی لَسانِ داوُدَ ( سوره مائده / 78.)”کافران بنیاسرائیل بر زبان داود لعنت شدند”. اِنَّ الَّذینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ( سوره احزاب / 57.)”آنان که خدا و رسول او را میآزارند خداوند در دنیا و آخرت لعنتشان کردهاست”. مَلْعُونینَ اَیْنَما ثُقِفُوا اُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتیلاً ( سوره نور / 7.)”ملعونند، هرجا که یافت شدند باید دستگیر شوند و به سختی به قتل رسند”. اِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکافِرینَ وَ اَعَدَّ لَهُمْ سَعیراً ( سوره احزاب / 64.)”خداوند کافران را لعنت کرده و آتشی سوزان برای آنها فراهم کردهاست”. و به ابلیس فرمود: وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی اِلی یَوْمِ الدّینِ ( سوره ص / 78.)”و لعنت من تا روز جزا بر تو باد”. اما این که کسی گوید: “چه ثوابی در لعن نهفتهاست؟ و خدای متعال هیچگاه به مکلف نمیگوید: چرا لعنت نکردی؟ بلکه به او خواهدگفت: چرا لعنت کردی؟ و اگر لعنکننده به جای آنکه بگوید: “خدا فلانی را لعنت کند” بگوید: “خداوندا، مرا بیامرز” برای خودش بهتر است؛ و اگر انسانی در تمام عمر خود ابلیس را لعنت نکند بدان سبب مؤاخذه نمیگردد”. اینها همه سخن نادان نابخردی است که نمیداند چه میگوید. زیرا لعنت فرستادن خود نوعی طاعت است و موجب ثواب و پاداش خواهد بود اگر مطابق دستور و آنگونه که بایستهاست، انجام شود و آن چنان است که مستحق لعن برای خدا و در راه خدا مورد لعن قرار گیرد نه به خاطر تعصب و هوای نفس. مگر نمیبینی که شرع الهی در مورد انکار فرزند از خود دستور لعن داده و قرآن هم بدان گویاست و آن این است که شوهر در بار پنجم بر خود لعنت فرستد و گوید: اَنَّ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَیْهِ اِنْ کانَ مِنَ الْکاذِبینَ “لعنت خدا بر او باد اگر دروغگو باشد”. ( سوره نور / 7.) پس اگر خدا نمیخواست که بندگانش این لفظ را بر زبان برانند و اگر آنان را از این راه به عبادت فرانمیخواند آن را از دستورهای شریعت قرارنمیداد و آن را در کتاب عزیز خود بارها تکرار نمیکرد، و در حق قاتل نمیفرمود: وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ “( سوره نساء / 93.)و خدا بر او خشم گرفته و او را لعن کردهاست”، و مراد از “لَعَنَهُ” که جمله خبریه است جز این نیست که ما را امر به لعن کردن او فرمودهاست، و اگر امری هم در میان نبود باز میتوانستیم او را لعن کنیم زیرا خداوند او را لعن نمودهاست. آیا میشود خداوند کسی را لعن کند و ما نتوانیم او را لعن کنیم؟ این چیزی است که عقل روانمیدارد چنانکه هرگاه خداوند کسی را بستاید ما هم میتوانیم او را بستاییم، و هر که را نکوهش کند ما هم میتوانیم وی را نکوهش نماییم. و نیز خداوند فرموده: هَلْ اُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ؟ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ( سوره مائده / 60.) “بگو: آیا شما را به پاداش بدتر از این در نزد خدا خبر بدهم؟ (پاداش) آن کسی است که خدا او را لعن کردهاست”. و فرموده: رَبَّنا اتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبیراً ( سوره احزاب / 68.)”پروردگارا، آنان را دو چندان عذاب ده و آنان را سخت لعنت فرست”. و فرموده: وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ، غُلَّتْ اَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا ( سوره مائده / 64.)”ویهود گفتند: دست خدا بسته است، دست خودشان بسته است و بدین گفتارشان مورد لعنت قرار گرفتند”. با توجه به این آیات چگونه کسی میتواند بگوید که خداوند (در روز قیامت) به مکلف نمیگوید: چرا لعن نکردی؟ آیا چنین گویندهای نمیداند که خداوند امر به دوستی با دوستانش و دشمنی با دشمنانش نموده، و همانگونه که از تولّی و دوستی میپرسد از تبرّی و دشمنی هم سؤال میکند؟! آیا نمیبینی که وقتی یک یهودی مسلمان شود از او میخواهند و به او گویند که کلمه شهادتین را بر زبان جاری کن، آنگاه بگو: از هر دینی مخالف با دین اسلام بیزارم. و او ناگزیر باید بیزاری بجوید، زیرا عمل بدان سبب کامل میگردد؟! آیا این گوینده این شعر را نشنیده که گوید: تَوَدُّ عَدُوِّی ثُمَّ تَزْعَمُ اَنَّنی/صَدیقُکَ، اِنَّ الرَّأی عَنْکَ لَعازِبُ/ “با دشمنم دوستی میکنی و باز هم مرا دوست پنداری! بیشک رأی درست از تو به دور ماندهاست”.بنابراین دوستی با دشمن در واقع بیرون شدن از دوستی با دوست است، و چون دوستی از میان رفت جز دشمنی باقی نخواهد ماند، زیرا انسان نمیتواند در حد متوسطی با دشمنان و عاصیان خداوند قرار داشته باشد که نه با آنها دوستی کند و نه از آنها بیزاری جوید، و اجماع مسلمانان بر نفی این واسطه قائم است
اما این که گفت: “اگر به جای لعنت بگوید: استغفراللَّه، برای او بهتر است”، باید دانست که اگر کسی استغفار کند بدون آنکه (در جای خود) لعنت فرستد و یا اعتقاد به وجوب لعن نداشتهباشد استغفارش سودی به حال او نخواهد داشت و مقبول نخواهد افتاد. زیرا چنین کسی نسبت به خداوند عاصی بوده و در خودداری از لعن کسی که خداوند بیزاری از او و اظهار بیزاری از او را واجب نموده امر خدا را زیر پا نهاده و با آن مخالفت کردهاست؛ و آن کس که بر برخی از گناهان اصرار ورزد توبه و استغفارش از برخی گناهان دیگر پذیرفته نخواهدشد. و اما کسی که در تمام عمرش ابلیس را لعن نکند، اگر اعتقاد به وجوب لعن او نداشتهباشد بیشک کافر است، و اگر به وجوب لعن او معتقد باشد و با این حال او را لعن نکند خطاکار به حساب میآید. وانگهی میان لعن نکردن ابلیس و لعن نکردن سران گمراهی در این امت مانند معاویه و مغیره و امثال آنها فرق است، زیرا خودداری از لعن ابلیس موجب شبههای درباره ملعون بودن ابلیس نزد احدی از مسلمانان ایجاد نمیکند، ولی خودداری از لعن کردن اینگونه افراد در نظر بیشتر مسلمانان در کار آنان شبههانگیز است؛ و پرهیز از موجبات شبهه در دین از واجبات است. از این رو خودداری از لعن ابلیس با خودداری از لعن اینان قابل قیاس نیست. باز به مخالفان باید گفت: اگر کسی بگوید: کار یزیدبن معاویه و حجّاجبن یوسف بر ما پوشیدهاست و ما را نرسد که در داستان آنها سخن به گزاف گوییم و به لعن آنها پردازیم و با آنان دشمنی کنیم و از آنان بیزاری جوییم؛ آیا این سخن جز این است که شما میگویید: کار معاویه و مغیرةبن شعبه و امثال اینان بر ما پوشیده بوده و معنا ندارد که در داستان آنها سخن به گزاف گوییم؟! وانگهی، ای گروه عامّه و حَشْویّه و اهل حدیث، چرا شما در کار عثمان مداخله میکنید و سخن به گزاف میگویید با آنکه داستان او هم بر شما پوشیده بودهاست! و چرا از قاتلان وی بیزاری میجویید و آنها را لعن میکنید؟! و چرا شأن ابوبکر را درباره فرزندش محمّد صدّیق حفظ نکردید، زیرا فرزند وی را لعن میکنید و او را فاسق میدانید؟! و نیز شأن عایشه را درباره همین محمد که برادر اوست حفظ نکردید، ولی ما را از سخن گفتن و مداخله در کار علی و حسن و حسین و معاویه -که به آنان ستم رواداشته و بر حق آنان چنگ انداخته و غصب نمودهاست- بازمیدارید؟! و چگونه لعن ظالم به عثمان به نظر شما از سنّت است ولی لعن ظالم به علی و حسن و حسین تکلف و کاری نابجا؟! و چگونه عامه در کار عایشه دخالت میکنند و از کسی که به او نگریست و از آن کس که به او گفت: “ای حمیراء” یا “او حمیراء است” بیزاری میجویند و به خاطر آنکه آن کس پرده حرمت وی را درید او مورد لعنت قرار میدهند ولی ما را از سخن گفتن درباره فاطمه و ماجراهایی که پس از وفات پدر آن حضرت بر او رفت بازمیدارند؟! اگر گویید: از این رو داخل خانه فاطمه شدند و پرده حرمتش دریدند تا نظام اسلام را پاس بدارند و نگذارند مطلب فاش شود و گروهی از مسلمانان گردن از ریسمان طاعت و همراهی جماعت بیرون کشند.
در پاسخ گوییم: پرده حرمت عایشه را نیز از آن رو کنار زدند و هودج او را دریدند که وی ریسمان طاعت را واتابید و شقّ عصای مسلمانان کرد (میان مسلمانان اختلاف افکند) و پیش از رسیدن علیبن ابیطالب علیه السلام به بصره خون مسلمانان را ریخت و توسط او جنایاتی از قتل و خونریزی بر سر عثمانبن حُنَیف و حکیمبن جَبَله و مسلمانان صالحی که با آنان بودند رفت که کتابهای تاریخ و سیره گویای آن است. و اگر وارد شدن به خانه فاطمه برای کاری که هنوز واقع نشدهبود روا باشد بیشک کشف ستر عایشه برای کاری که واقع شده و تحقق یافتهبود نیز روا باشد. و از چه رو هتک ستر عایشه از گناهان بزرگی است که موجب خلود در دوزخ بوده و بیزاری از فاعل آن از محکمترین ریسمانهای دین است، ولی به عکسآن، کشف خانه فاطمه و دخول بر او در منزلش و گردآوردن هیزم بر در خانهاش و تهدید او به آتش زدن از محکمترین دستاویزهای دین و استوارترین ستونهای اسلام شمردهشده و از جمله چیزهایی به حساب میآید که خداوند مایه عزت مسلمانان قرار داده و آتش فتنه را بدان خاموش ساختهاست؟! در صورتی که حرمت هر دو یکی است و پرده هر دو هم یکی! و دوست نداریم که بگوییم: حرمت فاطمه بزرگتر و مکانش بالاتر و صیانتش به خاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اولیتر است، چرا که او پاره تن پیامبر و جزئی از گوشت و خون او بود، و مانند همسر نبود که بیگانه به حساب آمده و پیوند نسبی میان او و شوهرش برقرار نیست و تنها پیوندی عاریتی است و مانند اجاره منفعت و ملکیت کنیز است که با خرید و فروش حاصل میشود، و از همین رو حسابگران سهمالارث گویند: اسباب توارث سه چیز است: سبب، نسب، ولاء. نسب همان خویشاوندی است، سبب پیوند ازدواج، و ولاء ولاء عتق است. با این بیان پیوند نکاح را خارج از پیوند نسبی دانستهاند، و اگر همسر دارای پیوند نسبی با شوهر خویش بود اقسام سهگانه را باید دوگانه قرار میدادند. وانگهی چگونه عایشه و زنان دیگر به پای فاطمه میرسند با آنکه همه مسلمانان از دوست و غیردوست اتفاق دارند که آن حضرت سرور زنان بهشتی است! و نیز: چگونه امروزه حفظ شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره همسرش و حفظ حرمت امّحبیبه (همسر رسول خدا) درباره برادرش (معاویه) بر ما لازم است، ولی صحابه خود را ملزم ندانستهاند که حرمت رسول خدا را درباره خاندانش پاس بدارند و نیز حرمت حضرتش را درباره داماد و پسرعمویش عثمانبن عفّان حفظ نکردند و آنها را کشتند و لعن کردند؛ و نیز بسیاری از صحابه عثمان را لعن میکردند با آنکه خلیفه بود، از جمله عایشه که میگفت:
این نَعثَل را بکشید( نعثل نام مردی یهودی است که عایشه عثمان را به وی تشبیه مینمود.(م)) ، خدا نعثل را لعنت کند. و از جمله عبداللَّهبن مسعود بود. و نیز معاویه علیبن ابیطالب و دو فرزندش حسن و حسین را بر منابر شام لعن میکرد و در قنوت نمازها بر آنان نفرین میفرستاد با آنکه آنان زنده بودند و در عراق زندگی میکردند. و نیز ابوبکر و عمر سعدبن عُباده را در حال حیات وی لعن کردند و از وی بیزاری جستند و او را از مدینه به شام تبعید کردند. و نیز عمر خالدبن ولید را پس از قتل مالکبن نُوَیره لعنت کرد. و پیوسته لعن کردن در میان مسلمانان امر آشکاری بود هرگاه از انسان معصیتی میدیدند که موجب لعن و بیزاری بود. و اگر این امر معتبری بود که شأن زید به خاطر عَمرو حفظ شود و مورد لعن قرار نگیرد، میبایست شأن صحابه را درباره اولادشان پاس داشت و اولاد آنها را به خاطر پدرانشان لعن نکرد، بنابراین میبایست شأن سعدبن ابیوقّاص حفظ شود و فرزندش عمربن سعد قاتل حسین علیه السلام لعن نشود، و شأن معاویه حفظ شود و فرزندش یزید حادثهآفرین حَرّه ( حرّه محلی است در مدینه که پس از حادثه کربلا، سپاه شام انقلابیون آنجا را سرکوب کردند و همه را قتلعام نمودند.(م))و قاتل حسین علیه السلام و ترساننده اهل مسجدالحرام در مکه لعن نگردد، و شأن عمربن خطّاب درباره فرزندش عبیداللَّهقاتل هرمزان (که بیگناه بود) و محارب با علی علیه السلام در صفّین حفظ گردد. باید توجه داشت که اگر خودداری از دشمنی با دشمنان خدا از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حفظ شأن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره اصحاب وی و رعایت عهد و پیمان حضرتش محسوب میشد اگر گردن ما را هم میزدند باز با آنان دشمنی نمیکردیم، ولی دوستی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اصحاب خود مانند دوستی افراد نادانی نبود که از روی تعصب با یکدیگر دوستی میکنند، و بیشک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دوستی یاران خود را از آن جهت واجب ساخت که مطیع خدا بودند، و هرگاه که معصیت خدا کنند و مایه وجوب محبتشان را از دست دهند دیگر در نظر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باکی نیست که دست از لزوم محبت آنان برداشت و شگفتی ندارد که از تمسک به موالات آنان چشم پوشید و روی گرداند، زیرا حضرتش دوست میداشت که با دشمنان خدا دشمنی کند گرچه خاندانش باشند، چنانکه دوست میداشت که با دوستان خدا دوستی نماید گرچه از نظر خویشاوندی بس دور از وی باشند. شاهد بر این، اجماع امت است بر آنکه خداوند دشمنی با مرتد و منافق را واجب ساخته گرچه از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد و خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدین کار دستور داده و فراخوانده است، زیرا خود حضرتش بریدن دست دزد و تازیانه زدن تهمت زننده و دختر زناکار را واجب ساخت گرچه از مهاجران یا انصار باشد. آیا نمیبینی که فرمود: اگر فاطمه دزدی کند دستش را قطع میکنم؟! میبینیم که درباره دخترش که به منزله جان اوست در دین خدا محاباتی ندارد و در حدود الهی ملاحظه او را نمیکند. و نیز اصحاب اِفکْ ( داستان آن در اوایل سوره مبارکه نور آمده است.(م))را از جمله مِسطحبن اَثاثه را که از بدریان بود تازیانه زد. وانگهی اگر جایگاه یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به پایهای است که در صورت معصیت خدا هم نباید با آنان دشمنی ورزید و از آنان بدگویی نمود بلکه واجب است که به خاطر صحابی بودن حرمتشان را پاس داشت و از عیبها و گناهانشان چشم پوشید، بیشک باید با یار موسی که ثنای او در قرآن آمده، پس از آنکه پیرو هوای نفس خود شد و به تعبیر قرآن از جامه آیاتی که به او داده شدهبود بیرون آمد و گمراه شد باز هم چنین معامله کرد؛ و نیز سزاوار بود که گوسالهپرستان از یاران موسی از چنین شأنی برخوردار باشند، زیرا همه آنان از یاران پیامبری بزرگ از پیامبران خدای سبحان بودند.
و نیز: اگر صحابه برای خود چنین منزلتی قائل بودند خود بهتر میدانستند، زیرا آنها منزلت خود را بهتر از عوام روزگار ما میدانستند؛ و اگر برخورد آنان را با یکدیگر در نظرگیری خواهی دانست که قصه بر خلاف آن چیزی است که امروز در دل مردم جای گرفتهاست. این علی و عمّار و ابوالهَیثمبن تیّهان و خُزَیمةبن ثابت و همه یاران علی از مهاجران و انصار هستند که جایز ندیدند از طلحه و زبیر غفلت ورزند تا آنکه با آندو و یارانشان آن کردند که در عصر ما با خوارج میکنند. و این طلحه و زبیر و عایشه و یاران و هواداران آنها هستند که روا ندیدند دست از علی بردارند تا آنکه آهنگ او کردند همانگونه که آهنگ غاصبان به ناحق در زمان ما میکنند. و این معاویه و عَمْرِوعاص هستند که علی را با چشمی که یک نفر عامی، دوست یا همسایه خود را میبیند نگاه نکردند و کوتاه نیامدند تا آنکه شمشیر به روی او کشیدند و او و اولاد او و هر زندهای از خاندان او را لعن کردند و یارانش را کشتند؛ و آن حضرت نیز در نمازهای واجب آندو را و ابوالاَعْوَر اسلمی و ابوموسی اشعری را که هر دو از صحابه بودند به همراه آندو لعن میکرد و این سعدبن ابیوقّاص، محمدبن مَسلمه، اُسامةبن زید، سعیدبن زیدبن عمروبن نُفَیل، عبداللَّهبن عمر، حسّانبن ثابت و انسبن مالک هستند که بر خود لازم ندیدند که از علی در جنگ با طلحه و از طلحه در جنگ با علی تقلید کنند با آنکه به اجماع مسلمانان طلحه و زبیر افضل از این چند تن بودهاند؛ زیرا به پندار خودشان بیم از آن داشتند که مبادا علی در جنگ با آندو در اشتباه باشد و نیز آندو در جنگ با علی در اشتباه باشند. و این عثمان است که ابوذر را به ربذه تبعید کرد و با او چنان معامله کرد که با گنهکاران و افراد بیایمان میکنند. و این عمّار و ابنمسعودند که با عثمان آنگونه برخورد کردند چرا که از او چیزها دیدند که موجب شد او را پند دهند و عثمان هم با آنان معاملهای کرد که همه میدانید و انقلابیون هم با عثمان چنان کردند که شما میدانید و همه مردم هم به خوبی میدانند. و این عمر است که وقتی زبیربن عوّام از او اجازه میخواهد تا در جنگ شرکت کند به او میگوید: من دروازه این ناحیه را میبندم تا مبادا یاران محمّد در آن در میان مردم پخش شوند و آنان را به گمراهی کشند! و نیز او و ابوبکر معتقد بودند که علی و عباس در داستان نزاع در میراث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را دروغگو و ستمگر و تبهکار میدانستند و ندیدیم که علی و عباس هم از این پندار درباره آندو عذر بخواهند و عقبنشینی کنند و هیچ یک از اهل حدیث نیز اعتذار آنها را نقل نکردهاست و ندیدیم که یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز آنچه را عمر از علی و عباس نقل کرد و به آنها نسبت داد بر آنها انکار کنند و آن را ناروا بدانند، و نیز این گفتار عمر درباره یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را که گفت: “آنها میخواهند مردم را گمراه کنند” بر عمر رد نکردند، و نیز بر عثمان اشکال نگرفتند که شکم عمّار را لگدکوب کرد و استخوانهای سینه ابنمسعود را شکست، و نیز بر عمّار و ابنمسعود در برخوردی که با عثمان داشتند اشکال نگرفتند آنگونه که امروز عامّه گفتگو درباره صحابه را منکَر میشمارند. آری صحابه این اعتقادی را که عامّه درباره آنها دارند درباره خود نداشتند؛ جز آنکه باید گفت: گویی عامّه خود را آگاهتر به حال صحابه از خود آنان میدانند! و این علی و فاطمه و عباس (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) هستند که پیوسته یک سخن بودند بر این که حدیث: “ما گروه پیامبران ارث نمینهیم” دروغ است و میگفتند که آن ساختگی است و میگفتند: چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این حکم را به دیگران آموخته و از ما که وارثان او هستیم پنهان داشته با آنکه ما سزاوارتر از همه مردم بودیم که این حکم را به ما ابلاغ کند! و این عمربن خطاب است که در حق اهل شورا گواهی میدهد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حال رضایت از آنها از دنیا رفت آنگاه همین عمر دستور میدهد که اگر اهل شورا در تعیین خلیفه تأخیر کردند گردن همه را بزنند! تازه این دستور پس از آن بود که از هر کدام نکوهشی به عمل آورد و درباره آنها چیزها گفت که اگر امروزه عامه آن سخنان را از کسی بشنوند جامهاش را در گردنش پیچند و برای دادخواهی نزد سلطان کشند و در حضور سلطان به رافضی بودن وی گواهی دهند و خون او را حلال شمارند. در صورتی که اگر ایراد به صحابه رفض میبود عمربن خطاب رافضیترین مردم و امام همه رافضیها بودهاست. و نیز شایع و مشهور است که عمر گفت: “بیعت با ابیبکر باشتاب صورت گرفت و خدا شر آن را بازداشت، هر که به مانند آن عمل کند او را بکشید”. و این طعن و ایراد به آن عقد بیعت و نکوهشی از آن بیعت اصلی است. و نیز نقل شده که در نماز از ابوبکر یاد میکرد و درباره عبدالرحمن فرزند ابوبکر میگفت: “او حیوان بدی است و با این حال از پدرش بهتر است”! و نیز درباره سعدبن عُباده که رئیس و سرکرده انصار بود میگفت: “سعد را بکشید، خدا سعد را بکشد. او را بکشید که منافق است”. و نیز ابوهریره را دشنام داد و به روایت او ایراد گرفت، و خالدبن ولید را دشنام داد و در دینداریش طعنه زد و حکم به فسق و وجوب قتل او نمود. و نیز عمروبن عاص و معاویةبن ابیسفیان را خائن خواند و به دزدی از اموال عمومی و زمینخواری نسبت داد. و او خیلی زود به بدی میشتافت و بد برخورد و دشنامگوی به همه بود و در میان صحابه کمتر کسی بود که از شر زبان و دست او سالم ماندهباشد و از همین رو با همه فتوحاتی که در زمان او انجام گرفت او را دشمن داشته و روزگار او را ناخوش میداشتند. سؤال این است که چرا عمر احترام صحابه را مانند عامه (زمان ما) پاس نمیداشت؟ بالاخره یا عمر خطاکار بود یا عامّه. اگر گویند: عمر تنها گنهکاران و عاصیان را که مستحق ناسزا و کتک بودند ناسزا میگفت و کتک میزد.
در پاسخ گوییم: گویی ما از کسی که مستحق بیزاری و دشمنی نیست بیزاری میجوییم و دشمنی میکنیم؟! هرگز، نه ما و نه هیچ مسلمان و عاقلی چنین نمیگوید. باری، هدف ما از این سخنان آن است که روشن کنیم که صحابه هم قومی از مردم بودهاند و محکوم به هر حکمی هستند که بر مردم میرود، هر کدام از آنان که بد کرده او را نکوهش میکنیم، و هر کدام که نیکوکار بوده او را میستاییم، و آنها فضیلت چندانی بر مسلمانان دیگر ندارند جز به دیدن رسول خدا و معاصر بودن با آن حضرت؛ بلکه بسا گناهان آنان از گناه دیگران فاحشتر باشد، زیرا آنان نشانهها و معجزات را با چشم دیدند و اعتقاد آنها نزدیک به ضرورت بود ولی ما آن معجزات را ندیدهایم و عقایدمان تنها از روی اندیشه و فکر بوده و در معرض شک و شبهه قرار دارد، بنابراین گناهان ما سبکتر است زیرا معذورتریم.
( شرح نهجالبلاغة 20 / 10 بهبعد.)
- درود خدا بر او روزی که دیده به جهان گشود و روزی که دیده از جهان فروبست و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد. “در آغاز و انجام خدای را سپاس”
( الاثنا عشریة، شیخ حرّ عاملی / فصل 9، ص 195.)
- ابنعباس گوید: علیبن ابیطالب را در کتاب خدا نامهایی است که مردم نمیشناسند. خداوند میفرماید: فأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ ( سوره اعراف / 44.) “مؤذنی در میان آنان ندادردهد که...” مراد از مؤذّن و ندادهنده آن حضرت است که میگوید: هان! لعنت خدا بر کسانی که ولایت مرا باور نداشتند و حق مرا سبک و ناچیز شمردند.
( شواهدالتنزیل 1 / 202.)
- علیبن عاصم کوفی اعمی در داستانی دراز گوید: به امام هادی علیه السلام عرض کردم: من از یاری بدنی شما عاجزم و جز دوستی شما و بیزاری از دشمنانتان و لعن آنان در خلوت خود سرمایهای ندارم، سرورا! حال من چگونه است؟ فرمود: پدرم از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من خبر داد که فرمودهاست: هر که از یاری ما خاندان عاجز باشد و دشمنان ما را در خلوت خود لعن کند خداوند صدای او را به همه فرشتگان میرساند. پس هرگاه یکی از شما دشمنان ما را لعنت فرستد فرشتگان آن را بالا میبرند و هر کس را که آنان را لعن نکند لعنت میکنند. و چون صدایش به فرشتگان برسد برای او آمرزش میطلبند و بر او ثنا میفرستند و گویند: خداوندا، درود فرست بر روح بندهات که کوشش خود را در راه یاری اولیای تو به کار برد و اگر بیش از آن هم میتوانست دریغ نمیداشت. از سوی خداوند ندا آید که: ای فرشتگان من، من دعای شما را درباره این بندهام اجابت کردم و ندای شما را شنیدم، و بر روح او به همراه ارواح نیکان درود فرستادم و او را در زمره نیکان برگزیده قرار دادم.
( بحارالانوار 50 / 316.)
- عالم عامل عابد زاهد سیدالعارفین رضیالدین سیدبن طاووس؛ گوید: محمدبن اسماعیل، و نیز بُکَیربن صالح از سلیمانبن جعفر روایت نموده که گفتند: ما بر حضرت رضا علیه السلام وارد شدیم و آن حضرت در حال سجده شکر بود، سجده را بسیار طول داد، سپس سربرداشت. عرض کردیم: سجده را طول دادید؟ فرمود: هر که این را (که میگویم) در سجده شکر بخواند مانند کسی است که در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز بدر تیراندازی کردهاست.( در مصباح کفعمی (ص 553): در روز بدر و اُحد هزار هزار تیر انداخته است.)گفتیم: آن را بنویسیم؟ فرمود: بنویسید؛ هرگاه به سجده شکر رفتید بگویید:
اَللَّهُمَّ الْعَنِ اللَّذَیْنِ بَدَّلا دینَکَ، وَ غَیّرا نِعْمَتَکَ، وَ اتَّهَما رَسُولَکَ صلی الله علیه و آله و سلم، وَ خالَفا مِلَّتَکَ، وَ صَدّا عَن سَبیلِکَ، وَ کَفَرا آلائَکَ، وَ رَدّا عَلَیْکَ کَلامَکَ، وَ اْسْتَهْزَءا بِرَسُولِکَ، وَ قَتَلاَ ابْنَنَبِیِّکَ، و حَرَّفا کِتابَک، وَ جَحَدا آیاتِک، وَ سَخِرا بِایاتک، وَ اسْتَکْبَرا عَنْ عِبادَتِکَ، وَ قَتلا أَولیائَکَ، وَ جَلَسا فی مجْلِسٍ لَمْیَکُن لَهُما بِحَقّ، وَ حَمَلا الناسَ علی أکْتافِ آلِمحمّد صلی الله علیه و آله و سلم. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما یَتْلُو بعضُهم بعضاً، و احْشُرْهُما وَ أتباعَهُما إلی جَهَنَّمَ زُرْقاً. اَللَّهُمَّ اِنَّا نَتَقَرَّبُ اِلیک بِاللَّعْنَةِ لَهُما، وَ الْبَرائَةِ مِنْهُما فِی الدّنیا وَ الآخرة. اَللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أمیرالمؤمنِین، وَ قَتَلَةَ الحسینِبنِ علیّ، و ابنِفاطمةَ بنتِرسولِاللَّه صلی الله علیه و آله و سلم. اَللَّهُمَّ زِدْهُما عذاباً فوقَ عذابٍ، وَ هَوانا فوقَ هَوانٍ، وَ ذُلاًّ فوقَ ذُلٍّ، وَ خِزْیاً فوقَ خِزْیٍ. اَللَّهُمَّ دُعَّهما فی النّار وَ اَرْکِسْهُما فیاَلیمِ عقابِکَ رَکْسا. اَللَّهُمَّ اَحْشُرْهُما وَ اَتْباعَهُما إلی جَهنّمَ زُمَراً. اَللَّهُمَّ فَرِّقَ جَمعَهُم، وَ شَتِّتْ اَمْرَهُم، وَ خالِفْ بَیْنَ کَلِمَتِهِمْ، و بَدِّدْ جَماعَتَهُم، و العَنْ اَئمَّتَهُم، وَ اقْتُلْ قادَتَهُم وَ سادَتَهُم وَ کُبرائَهم، و الْعنْ رُؤَسائَهُم، و اکْسِر رایتَهم، وَ اَلْقِ البَأسَ بینَهُم، وَ لاتُبْقِ منهم دَیّاراً، اَللَّهُمَّ العَنْ اَباجهلٍ وَ الولیدَ لَعناً یَتْلُو بعضُه بعْضاً وَ یَتْبَعُ بَعْضُهُ بَعْضاً. اَللَّهُمَّ العَنْهُما لَعْناً یَلْعَنُهُما بِهِ کُلُّ مَلَکٍ مُقَرَّبٍ وَ کُلُّ نَبی مُرْسَلٍ وَ کُلُّ مُؤْمنٍ امْتَحَنْتَ قَلْبَهُ لِلایمانِ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما لَعْناً یَتَعَوَّذُ مِنهُ اَهلُ النارِ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما لَعْناً لَمْیَخْطُرْ لِاَحدٍ بِبالٍ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما فی مُسْتَسِرِّ سِرِّکَ، وَ ظاهِرِ عَلانِیَتِک، و عَذِّبْهُما عَذاباً فی التقدیر، و شارِکْ مَعَهُما ابْنَتَیْهِما وَ اَشیاعَهُما و مُحِبِّیهما و مَن شایَعَهُما، اِنَّکَ سَمیعُ الدّعاءِ.
( سیدبن طاووس: مهجالدعوات / باب أدعیه مولانا علیّبن موسی الرضا - علیه السلام -.)
“خداوندا، لعنت کن آن دو کس را که دین تو را دگرگون نمودند و نعمت تو را تغییر دادند. و رسول تو صلی الله علیه و آله و سلم را متهم ساختند، و با آیین تو مخالفت کردند، و از راه تو بازداشتند، و بخششهای تو را ناسپاسی نمودند، و سخن تو را رد کردند، و رسول تو را به باد مسخره گرفتند، و فرزند پیامبر تو را کشتند، و کتاب تو را تحریفِ (معنوی) کردند، و آیات تو را انکار نمودند و آنها را به فسوس گرفتند، سر از عبادت تو برتافتند، و دوستان تو را به قتل رساندند، و در جایی نشستند که حق آنها نبود، و مردم را برگُرده آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم سوار کردند. خداوندا، هر دو را لعنت کن و همه را در پی یکدیگر به لعن خود گرفتار ساز، و آندو و پیروانشان را کبود چشم و نابینا به سوی دوزخ بران. خداوندا، ما در دنیا و آخرت با لعن آنها و بیزاری از آنها به سوی تو تقرب میجوییم. خداوندا، قاتلان امیرمؤمنین و قاتلان حسینبن علی و پسر فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را لعنت فرست. خداوندا، بر عذاب و پستی و خواری و بیکسی آندو بیفزا، خداوندا، آندو را به سوی آتش بران و در عقاب دردناک خود سرنگون ساز. خداوندا، آندو و پیروانشان را گروهی به دوزخ فرست. خداوندا، جمعشان را پریشان کن و کارشان را پراکنده ساز، و میان آنان اختلاف افکن، و جماعتشان را از هم جدا ساز، و پیشوایانشان را لعنت فرست، و جلوداران و سروران و بزرگانشان را بکش، و سرانشان را لعنت کن، و پرچمشان را بشکن، و میانشان جنگ و نزاع افکن، و احدی از آنان را باقی مگذار. خداوندا، بر ابوجهل و ولید پیدرپی لعنت فرست. خداوندا، آندو را لعنتی فرست که همه فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل و هر مؤمنی که قلبش را به ایمان آزمودهای آنان را همانگونه لعنت کنند. خداوندا، آندو را لعنتی فرست که دوزخیان از آن پناه جویند. خداوندا، آندو را لعنتی فرست که به خاطر احدی خطور نکردهباشد. خداوندا، آندو را در نهانترین نهان خود و ظاهر آشکارایت لعنت فرست، و در تقدیر خود به عذاب سختشان گرفتار آر، و دو دختر و پیروان و دوستان و دنبالهروهای آنان را در لعنت شریک آنان ساز، که تو شنونده دعایی.
( مهجالدعوات، باب ادعیه مولانا علیبن موسیالرضا - علیه السلام -.)
- ابوحمزه ثُمالی گوید: امام سجاد علیه السلام فرمود: هر که جِبت و طاغوت را یک بار لعنت کند خداوند هفتاد هزار هزار حسنه برای او بنویسد، و هفتاد هزار هزار گناه را از پرونده عملش پاک سازد، و هفتاد هزار هزار درجه او را بالا برد. و هر که در شب نیز یک بار آندو را لعنت کند همین اندازه ثواب برای او نوشته گردد. امام سجاد علیه السلام از دنیا رفت، من نزد امام باقر علیه السلام رفتم و گفتم: ای مولای من، حدیثی از پدر شما شنیدهام، فرمود: ای ثمالی آن را بازگو...
( شفاءالصدور فی شرح زیارة العاشور / 371.)
- حسینبن ثَور و ابنسلمه سرّاج گویند: از امام صادق علیه السلام شنیدیم که در تعقیب هر نماز واجبی چهار تن از مردان و چهار تن از زنان هر کدام را به نام لعنت میکرد، و نیز معاویه و آندو زن و هند و امّالحَکَم خواهر معاویه را لعنت میفرستاد.
( وسائلالشیعة 6 / 462.)
- جابر گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: هیچگاه از نماز واجب برنخیز و روی مگردان مگر با لعن فرستادن بر بنیامیّه.
( وسائلالشیعة 6 / 462.)
- امام صادق علیه السلام در حدیثی فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در قنوت خود بر گروهی با نام آنها و پدران و اقوامشان نفرین کرد و علی علیه السلام نیز پس از آن حضرت همینگونه عمل کرد.
( وسائلالشیعة 6 / 284.)
- روایت است که علی علیه السلام در قنوت نماز صبح معاویه و عَمْروعاص و ابوموسی و ابواَعْوَر و یاران آنها را لعن کرد.
( بحارالانوار، چاپ کمپانی، 8 / 566.)
- در حدیث دیگری آمدهاست که آن حضرت نماز مغرب را با مردم برگزار کرد و در رکعت دوم قنوت خواند و در آن معاویه و عَمْروعاص و ابوموسی اشعری و ابواعورسُلَمی را لعن کرد.
( بحارالانوار، چاپ کمپانی، 8 / 566.)
- و نیز روایت است که علی علیه السلام پس از داستان تحکیم، هرگاه نماز صبح و مغرب را میخواند و از درود و سلام فارغ میشد میگفت: خداوندا، معاویه و عَمرو و ابوموسی و حبیببن سَلَمه و عبدالرحمنبن خالد و ضحّاکبن قیس و ولیدبن عقبه را لعنت کن.
( بحارالانوار، چاپ کمپانی، 8 / 591.)
- شیخ کلینی؛ به سندش از محمدبن حکیم روایت کرده که گفت: به امام کاظم علیه السلام عرض کردم: فدایت شوم، ما در دین دانا شدهایم و خداوند ما را به واسطه شما از مردم بینیاز فرمودهاست تا آنجا که جمعی از ما در مجلسی حضور یابند و هیچ مردی از رفیقش سؤالی نمیکند چرا که آن مسأله و پاسخش را در خاطر دارد به واسطه منّتی که خدا از برکت شما بر ما نهادهاست. اما گاهی مطلبی برای ما پیش میآید که از شما و پدرانت درباره آن سخنی به ما نرسیدهاست، پس ما به بهترین وجهی که در نظر داریم و چیزی که با اخبار وارده از شما سازگارتر است توجه میکنیم و همان را انتخاب میکنیم. فرمود: چه دور است، چه دور است این راه از حقیقت! به خدا سوگند که هر که هلاک شد از همین راه به هلاکت رسید ای پسر حکیم. سپس فرمود: خدا لعنت کند ابوحنیفه را که میگفت: علی چنان گفت و من چنین میگویم...
( اصول کافی 1 / 56، حدیث 9.)
- اسحاقبن عمّار صیرفی گوید: به امام کاظم علیه السلام گفتم: فدایت شوم، درباره آن دو منافق برایم سخنی گویید که من از پدرتان درباره آنها سخنانی چند شنیدهام. فرمود: ای اسحاق، اولی به منزله گوساله و دومی به منزله سامری است. گفتم: فدایت شوم، درباره آنها بیشتر بفرما. فرمود: به خدا سوگند که آن دو بودند که مردم را در نصرانیت و یهودیت و مجوسیت نگاه داشتند (و مانع گرایش آنها به اسلام شدند)؛ خدایشان نیامرزد. گفتم: فدایت شوم، بیشتر بفرما. فرمود: سه دستهاند که خداوند به آنان نظر رحمت نمیکند و آنان را (از گناهان) پاکیزه نمیسازد و عذابی دردناک دارند. گفتم: فدایت شوم، آنها کیانند؟ فرمود: مردی که امامی را که از سوی خدا منصوب نشده به امامت شناسد، و مردی که در امامی که از سوی خدا منصوب شده طعنه زند، و مردی که پندارد این دو کس (یا آن دو تن نامبرده) از اسلام بهرهای دارند. گفتم: فدایت شوم، بیشتر بفرما. فرمود: ای اسحاق، برای من فرقی ندارد که آیه محکمی از کتاب خدا را بیندازم، یا نبوت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را انکار کنم، یا پندارم که خدایی در آسمان نیست، یا آنکه کسی را بر علیبن ابیطالب علیه السلام مقدم بدارم. گفتم: فدایت شوم، بیشتر بفرما. فرمود: ای اسحاق، در دوزخ وادیی است به نام سَقَر، که از روزی که خدایش آفریده شرارهای نکشیده، اگر خداوند به آن اجازه شراره کشیدن به قدر سوراخ سوزنی دهد شعلهاش همه مردم روی زمین را بسوزاند، و دوزخیان از گرما و بوی گند و تعفن این وادی و عذابهایی که خداوند برای اهل آن فراهم کرده پناه میجویند، و در آن وادی کوهی است که همه اهل آن وادی از آن کوه و بوی گند و تعفن آن و عذابهایی که خداوند برای اهل آن فراهم کرده پناه میجویند، و در آن کوه درهای است که همه اهل آن کوه از گرما و بوی گند و تعفن آن و عذابهایی که خداوند برای اهل آن فراهم کرده پناه میجویند، و در آن دره چاهی است که اهل آن دره از گرما و بوی گند و تعفن آن و عذابهایی که خداوند برای اهل آن فراهم کرده پناه میجویند، و در آن چاه اژدهایی است که همه اهل آن چاه از کثافت و بوی گند و تعفن آن اژدها و زهرهایی که خداوند در نیش آن برای اهل آنجا فراهم کرده پناه میجویند، و در شکم آن اژدها هفت صندوق است که پنج تن از امتهای گذشته و دو تن از این امت در آن هستند. گفتم: فدایت شوم، آن پنج تن و آن دو تن کیانند؟ فرمود: آن پنج تن عبارتند از: قابیل که هابیل را کشت، و نمرود که با ابراهیم درباره پروردگارش به گفتگو و احتجاج پرداخت، گفت: “من هم زنده میکنم و میمیرانم”( سوره بقره / 258.)، و فرعون که گفت: “من پروردگار برتر شما هستم”( سوره نازعات / 24.) و یهودا که یهودیان را به دین یهود درآورد، و بولس که نصاری را بدان دین کشانید، و از این امت آن دو تن عرب بیابانگرد هستند.
( ثوابالاعمال / 255 - 256.)
- اشکال به لعن برخی از صحابه و پاسخ آن
- بسیار مناسب دیدم که در اینجا مطلبی را که ابن ابیالحدید نقل کرده بیاورم، و هر که آن را بخواند و در آن بیندیشد او را کافی است و به حقیقت مطلب دست خواهد یافت. وی گوید: در سال 611 در بغداد به حضور ابوجعفر نقیب، یحییبن محمد علوی بصری رسیدم، جماعتی نزد او بودند و یکی از آنان کتاب “اَغانی” ابوالفرج را میخواند، سخن از مغیرةبن شعبه پیش آمد و آن جماعت درباره او به گفتگو پرداختند، برخی او را نکوهش کردند و برخی ستایش؛ گروهی دیگر نیز لب فروبستند و چیزی درباره او نگفتند. یکی از فقهای شیعه ( منظور غیرشیعه امامی است.(م))که به فراگیری پارهای( منظور غیرشیعه امامی است.(م)) از علم کلام بر اساس رأی اشعری مشغول بود گفت: واجب است که از گفتگو درباره صحابه و اختلافهای آنان زبان نگهداشت و چیزی نگفت، زیرا ابوالمعالی جُوَینی گفته که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از این کار نهی کرده و فرمودهاست: “از مشاجراتی که میان یاران من درگرفته بپرهیزید و به آنها کار نداشتهباشید”، و فرموده: “یاران مرا به خودم واگذارید، که اگر یکی از شما به اندازه کوه اُحد طلا انفاق کند به پای یک چارک و نیم چارک انفاق آنان نمیرسد”، و فرموده: “یاران من مانند ستارگانند، از هر کدام پیروی کنید هدایت یابید”، و فرموده: “بهترین شما مردم قَرْنی هستند که من در آنم، سپس مردم قرن بعد، سپس مردم قرن بعد، سپس مردم قرن بعد”. و در قرآن نیز مدح و ثنای صحابه و تابعین وارد شده؛ و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: “شما چه دانید، شاید خداوند به اهل بدر نظر کرده و فرمودهباشد: (از این به بعد) هرچه خواستید عمل کنید که من شما را آمرزیدم”. و روایت است که نزد حسن بصری سخن از جنگ جمل و صفّین به میان آمد، گفت: آنها خونهایی بوده است که خداوند شمشیرهای ما را از آن پاک ساخت، پس ما زبان خود را بدان نمیآلاییم. وانگهی آن احوال از نظر ما پوشیدهبوده و اخبار آنها از حقایقش بسیار دور افتادهاست، از این رو شایسته ما نیست که در آن گفتگو کنیم؛ و اگر یکی از آنان هم به راه خطا رفته لازم است که شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را درباره آنها حفظ کرد؛ و شرط مروت آن است که شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را درباره همسرش عایشه، و پسر عمهاش زبیر، و نیز طلحه که او را به دست خود محافظت نمود حفظ کرد. تازه چه چیزی ما را ملزم میسازد و بر ما واجب میکند که احدی از مسلمانان را لعن کنیم یا از او بیزاری بجوییم؟! و چه ثوابی در لعنت و بیزاری نهفتهاست؟! خدای متعال در روز قیامت به هیچ مکلفی نمیگوید: چرا لعن نکردی؟ بلکه خواهد گفت: چرا لعن کردی؟ و اگر انسانی در همه عمر ابلیس را لعن نکند نافرمان و گنهکار به حساب نمیآید؛ و اگر انسان به جای لعنت “اَستغفراللَّه” بگوید برایش بهتر است. وانگهی چگونه برای عامّه رواست که در امور خاصّه دخالت کند، در صورتی که آنان امیران و سرکردگان این امت بودهاند، و ما امروزه جداً در طبقه فروتر از آنان قرار داریم، پس چگونه زیبنده است که از آنان انتقاد کنیم؟! آیا زشت نیست که رعیت در امور باریک شاه و احوال و شئونی که میان او و خانواده و پسرعموها و زنان و کنیزانش میگذرد دخالت کند؟! و میدانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داماد (یعنی شوهر خواهر) معاویه بود و امّحبیبه خواهر معاویه همسر وی بود، و ادب اقتضا میکند که شأن امّحبیبه که امّالمؤمنین است درباره برادرش حفظ شود. و چگونه روا باشد لعن کسی که خداوند میان او و رسولش پیوند دوستی برقرار ساخته؟! مگر همه مفسران نگفتهاند که این آیه درباره ابوسفیان نازل شده:
عَسَی اللَّهُ اَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الَّذینَ عادَیْتُمْ مَوَدَّةً ( سوره ممتحنه / 7.)”امید است که خداوند میان شما و دشمنانتان دوستی برقرار سازد”، و این پیوند همان دامادی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با ابوسفیان است که دختر او را به همسری گرفت. به علاوه، آنچه شیعه از اختلافات و مشاجرات میان صحابه نقل میکند ثابت نیست، و یاران آن حضرت همه مانند فرزندان یک مادر هستند و دل هیچ کدام از دیگری مکدّر نبوده و هرگز میان آنان اختلاف و نزاعی صورت نگرفتهاست. سخن که بدین جا کشید، ابوجعفر؛ گفت: من چندی پیش به خط خود سخن یکی از زیدیه را در این باره به عنوان نقض و ردّ بر ابوالمعالی جوینی در این نظری که برای خود اختیار نموده به صورت تعلیقه نوشتهام، و اینک آن را به شما میدهم تا با تأمل در آن، از سخن گفتن درباره سخنان این فقیه بینیاز باشم، زیرا من در خود دردی را احساس میکنم که مانع از گفتگوی بسیار است به ویژه اگر سخن به جدل و سرسختی دشمن بیانجامد. سپس از میان کتابهای خود جزوهای را بیرون آورد که آن را در آن مجلس خواندیم و حاضران را خوش آمد، و من خلاصه آن را در اینجا میآورم: پاسخ ابوجعفر نقیب به مسأله عدالت صحابه و عدم جواز لعن آنان: ابوجعفر گوید: اگر نه این بود که خداوند دشمنی با دشمنان خود را مانند دوستی با دوستانش واجب نموده و در ترک آن بر مسلمانان سخت گرفته، -چرا که عقل بدین کار رهنماست و خبر درست در این مورد رسیده که فرموده: لاتَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْکانُوا آباءَهُمْ اَوْاَبْناءَهُمْ اَوْاِخْوانَهُمْ اَوْعَشیرَتَهُمْ. ( سوره مجادله / 22.)”هرگز قومی را که به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند نخواهی یافت که با دشمنان خدا و رسول او دوستی کنند گرچه پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشانشان باشند”، و فرموده: وَ لَوْ کانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ و النَّبِی وَ ما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مااتَّخَذُوهُمْ اَوْلیاءَ ( سوره مائده / 81.)”و اگر به خدا و پیامبر و آنچه به او نازل شده ایمان داشتند کافران را دوست نمیگرفتند”، و فرموده: لاتَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ( سوره ممتحنه / 13.)”با قومی که خدا بر آنان غضب کرده دوستی مکنید”، و نیز مسلمانان اجماع دارند بر آنکه خدای متعال دشمنی با دشمنانش و دوستی با دوستانش را واجب ساخته -و اگر نه این بود که- دشمنی در راه خدا واجب، و دوستی در راه خدا واجب است هرگز ما در راه دین با کسی دشمنی نمیورزیدیم و از او بیزاری نمیجستیم و دشمنی با آنها تکلّفی بیش نبود، و اگر میدانستیم که خداوند این عذر را از ما میپذیرفت که گوییم:
“پروردگارا، کار آنان از نظر ما پوشیده بود و گفتگو در کاری که بر ما پوشیده بود معنا نداشت”، بیشک بر این عذر اعتماد میکردیم و با آنان طرح دوستی میریختیم، ولی میترسیم که خدای سبحان به ما بگوید: اگر کار آنان از دید شما پنهان بود از دل و گوش شما که پنهان نبود، زیرا اخبار درستی درباره آنان به شما رسید که با همینگونه اخبار پی به رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بردید و اقرارِ به او و دوستی کسانی را که او را تصدیق کردند و دشمنی با کسانی را که او را نافرمانی نموده و به انکار او برخاستند بر خود لازم ساختید، و نیز مأمور بودید که در قرآن و آنچه پیامبر آورد بیندیشید؛ و چرا نترسیدید که فردا روز از مشمولان این آیه باشید که عدهای گویند
رَبَّنا اِنّا اَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَاَضَلُّونَا السَّبیلا ( سوره احزاب / 67.)”پروردگارا، ما از سران و بزرگان خود فرمان بردیم و آنان ما را به گمراهی کشاندند”؟! اما لفظ لعن چیزی است که خود خداوند بدان دستور داده و آن را واجب نمودهاست؛ نمیبینی که فرموده: اُولئِکَ یَلْعَنُهُمُاللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللّاعِنُونَ؟ ( سوره بقره / 159.)”آنان را خدا لعنت میکند و لعنتکنندگان نیز لعنت میکنند”، که این جمله خبری است که معنای امر دارد مانند این آیه: وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ “( سوره بقره / 228.)و زنان طلاق دادهشده سه طهر (یا سه حیض) عدّه نگهمیدارند” که معنایش امر است یعنی باید در این مدت عده نگهدارند. و نیز خداوند گنهکاران را لعنت کرده که فرموده: لُعِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ بَنیاِسْرائیلَ عَلی لَسانِ داوُدَ ( سوره مائده / 78.)”کافران بنیاسرائیل بر زبان داود لعنت شدند”. اِنَّ الَّذینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ( سوره احزاب / 57.)”آنان که خدا و رسول او را میآزارند خداوند در دنیا و آخرت لعنتشان کردهاست”. مَلْعُونینَ اَیْنَما ثُقِفُوا اُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتیلاً ( سوره نور / 7.)”ملعونند، هرجا که یافت شدند باید دستگیر شوند و به سختی به قتل رسند”. اِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکافِرینَ وَ اَعَدَّ لَهُمْ سَعیراً ( سوره احزاب / 64.)”خداوند کافران را لعنت کرده و آتشی سوزان برای آنها فراهم کردهاست”. و به ابلیس فرمود: وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتی اِلی یَوْمِ الدّینِ ( سوره ص / 78.)”و لعنت من تا روز جزا بر تو باد”. اما این که کسی گوید: “چه ثوابی در لعن نهفتهاست؟ و خدای متعال هیچگاه به مکلف نمیگوید: چرا لعنت نکردی؟ بلکه به او خواهدگفت: چرا لعنت کردی؟ و اگر لعنکننده به جای آنکه بگوید: “خدا فلانی را لعنت کند” بگوید: “خداوندا، مرا بیامرز” برای خودش بهتر است؛ و اگر انسانی در تمام عمر خود ابلیس را لعنت نکند بدان سبب مؤاخذه نمیگردد”. اینها همه سخن نادان نابخردی است که نمیداند چه میگوید. زیرا لعنت فرستادن خود نوعی طاعت است و موجب ثواب و پاداش خواهد بود اگر مطابق دستور و آنگونه که بایستهاست، انجام شود و آن چنان است که مستحق لعن برای خدا و در راه خدا مورد لعن قرار گیرد نه به خاطر تعصب و هوای نفس. مگر نمیبینی که شرع الهی در مورد انکار فرزند از خود دستور لعن داده و قرآن هم بدان گویاست و آن این است که شوهر در بار پنجم بر خود لعنت فرستد و گوید: اَنَّ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَیْهِ اِنْ کانَ مِنَ الْکاذِبینَ “لعنت خدا بر او باد اگر دروغگو باشد”. ( سوره نور / 7.) پس اگر خدا نمیخواست که بندگانش این لفظ را بر زبان برانند و اگر آنان را از این راه به عبادت فرانمیخواند آن را از دستورهای شریعت قرارنمیداد و آن را در کتاب عزیز خود بارها تکرار نمیکرد، و در حق قاتل نمیفرمود: وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ “( سوره نساء / 93.)و خدا بر او خشم گرفته و او را لعن کردهاست”، و مراد از “لَعَنَهُ” که جمله خبریه است جز این نیست که ما را امر به لعن کردن او فرمودهاست، و اگر امری هم در میان نبود باز میتوانستیم او را لعن کنیم زیرا خداوند او را لعن نمودهاست. آیا میشود خداوند کسی را لعن کند و ما نتوانیم او را لعن کنیم؟ این چیزی است که عقل روانمیدارد چنانکه هرگاه خداوند کسی را بستاید ما هم میتوانیم او را بستاییم، و هر که را نکوهش کند ما هم میتوانیم وی را نکوهش نماییم. و نیز خداوند فرموده: هَلْ اُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ؟ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ( سوره مائده / 60.) “بگو: آیا شما را به پاداش بدتر از این در نزد خدا خبر بدهم؟ (پاداش) آن کسی است که خدا او را لعن کردهاست”. و فرموده: رَبَّنا اتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبیراً ( سوره احزاب / 68.)”پروردگارا، آنان را دو چندان عذاب ده و آنان را سخت لعنت فرست”. و فرموده: وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ، غُلَّتْ اَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا ( سوره مائده / 64.)”ویهود گفتند: دست خدا بسته است، دست خودشان بسته است و بدین گفتارشان مورد لعنت قرار گرفتند”. با توجه به این آیات چگونه کسی میتواند بگوید که خداوند (در روز قیامت) به مکلف نمیگوید: چرا لعن نکردی؟ آیا چنین گویندهای نمیداند که خداوند امر به دوستی با دوستانش و دشمنی با دشمنانش نموده، و همانگونه که از تولّی و دوستی میپرسد از تبرّی و دشمنی هم سؤال میکند؟! آیا نمیبینی که وقتی یک یهودی مسلمان شود از او میخواهند و به او گویند که کلمه شهادتین را بر زبان جاری کن، آنگاه بگو: از هر دینی مخالف با دین اسلام بیزارم. و او ناگزیر باید بیزاری بجوید، زیرا عمل بدان سبب کامل میگردد؟! آیا این گوینده این شعر را نشنیده که گوید: تَوَدُّ عَدُوِّی ثُمَّ تَزْعَمُ اَنَّنی/صَدیقُکَ، اِنَّ الرَّأی عَنْکَ لَعازِبُ/ “با دشمنم دوستی میکنی و باز هم مرا دوست پنداری! بیشک رأی درست از تو به دور ماندهاست”.بنابراین دوستی با دشمن در واقع بیرون شدن از دوستی با دوست است، و چون دوستی از میان رفت جز دشمنی باقی نخواهد ماند، زیرا انسان نمیتواند در حد متوسطی با دشمنان و عاصیان خداوند قرار داشته باشد که نه با آنها دوستی کند و نه از آنها بیزاری جوید، و اجماع مسلمانان بر نفی این واسطه قائم است
اما این که گفت: “اگر به جای لعنت بگوید: استغفراللَّه، برای او بهتر است”، باید دانست که اگر کسی استغفار کند بدون آنکه (در جای خود) لعنت فرستد و یا اعتقاد به وجوب لعن نداشتهباشد استغفارش سودی به حال او نخواهد داشت و مقبول نخواهد افتاد. زیرا چنین کسی نسبت به خداوند عاصی بوده و در خودداری از لعن کسی که خداوند بیزاری از او و اظهار بیزاری از او را واجب نموده امر خدا را زیر پا نهاده و با آن مخالفت کردهاست؛ و آن کس که بر برخی از گناهان اصرار ورزد توبه و استغفارش از برخی گناهان دیگر پذیرفته نخواهدشد. و اما کسی که در تمام عمرش ابلیس را لعن نکند، اگر اعتقاد به وجوب لعن او نداشتهباشد بیشک کافر است، و اگر به وجوب لعن او معتقد باشد و با این حال او را لعن نکند خطاکار به حساب میآید. وانگهی میان لعن نکردن ابلیس و لعن نکردن سران گمراهی در این امت مانند معاویه و مغیره و امثال آنها فرق است، زیرا خودداری از لعن ابلیس موجب شبههای درباره ملعون بودن ابلیس نزد احدی از مسلمانان ایجاد نمیکند، ولی خودداری از لعن کردن اینگونه افراد در نظر بیشتر مسلمانان در کار آنان شبههانگیز است؛ و پرهیز از موجبات شبهه در دین از واجبات است. از این رو خودداری از لعن ابلیس با خودداری از لعن اینان قابل قیاس نیست. باز به مخالفان باید گفت: اگر کسی بگوید: کار یزیدبن معاویه و حجّاجبن یوسف بر ما پوشیدهاست و ما را نرسد که در داستان آنها سخن به گزاف گوییم و به لعن آنها پردازیم و با آنان دشمنی کنیم و از آنان بیزاری جوییم؛ آیا این سخن جز این است که شما میگویید: کار معاویه و مغیرةبن شعبه و امثال اینان بر ما پوشیده بوده و معنا ندارد که در داستان آنها سخن به گزاف گوییم؟! وانگهی، ای گروه عامّه و حَشْویّه و اهل حدیث، چرا شما در کار عثمان مداخله میکنید و سخن به گزاف میگویید با آنکه داستان او هم بر شما پوشیده بودهاست! و چرا از قاتلان وی بیزاری میجویید و آنها را لعن میکنید؟! و چرا شأن ابوبکر را درباره فرزندش محمّد صدّیق حفظ نکردید، زیرا فرزند وی را لعن میکنید و او را فاسق میدانید؟! و نیز شأن عایشه را درباره همین محمد که برادر اوست حفظ نکردید، ولی ما را از سخن گفتن و مداخله در کار علی و حسن و حسین و معاویه -که به آنان ستم رواداشته و بر حق آنان چنگ انداخته و غصب نمودهاست- بازمیدارید؟! و چگونه لعن ظالم به عثمان به نظر شما از سنّت است ولی لعن ظالم به علی و حسن و حسین تکلف و کاری نابجا؟! و چگونه عامه در کار عایشه دخالت میکنند و از کسی که به او نگریست و از آن کس که به او گفت: “ای حمیراء” یا “او حمیراء است” بیزاری میجویند و به خاطر آنکه آن کس پرده حرمت وی را درید او مورد لعنت قرار میدهند ولی ما را از سخن گفتن درباره فاطمه و ماجراهایی که پس از وفات پدر آن حضرت بر او رفت بازمیدارند؟! اگر گویید: از این رو داخل خانه فاطمه شدند و پرده حرمتش دریدند تا نظام اسلام را پاس بدارند و نگذارند مطلب فاش شود و گروهی از مسلمانان گردن از ریسمان طاعت و همراهی جماعت بیرون کشند.
در پاسخ گوییم: پرده حرمت عایشه را نیز از آن رو کنار زدند و هودج او را دریدند که وی ریسمان طاعت را واتابید و شقّ عصای مسلمانان کرد (میان مسلمانان اختلاف افکند) و پیش از رسیدن علیبن ابیطالب علیه السلام به بصره خون مسلمانان را ریخت و توسط او جنایاتی از قتل و خونریزی بر سر عثمانبن حُنَیف و حکیمبن جَبَله و مسلمانان صالحی که با آنان بودند رفت که کتابهای تاریخ و سیره گویای آن است. و اگر وارد شدن به خانه فاطمه برای کاری که هنوز واقع نشدهبود روا باشد بیشک کشف ستر عایشه برای کاری که واقع شده و تحقق یافتهبود نیز روا باشد. و از چه رو هتک ستر عایشه از گناهان بزرگی است که موجب خلود در دوزخ بوده و بیزاری از فاعل آن از محکمترین ریسمانهای دین است، ولی به عکسآن، کشف خانه فاطمه و دخول بر او در منزلش و گردآوردن هیزم بر در خانهاش و تهدید او به آتش زدن از محکمترین دستاویزهای دین و استوارترین ستونهای اسلام شمردهشده و از جمله چیزهایی به حساب میآید که خداوند مایه عزت مسلمانان قرار داده و آتش فتنه را بدان خاموش ساختهاست؟! در صورتی که حرمت هر دو یکی است و پرده هر دو هم یکی! و دوست نداریم که بگوییم: حرمت فاطمه بزرگتر و مکانش بالاتر و صیانتش به خاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اولیتر است، چرا که او پاره تن پیامبر و جزئی از گوشت و خون او بود، و مانند همسر نبود که بیگانه به حساب آمده و پیوند نسبی میان او و شوهرش برقرار نیست و تنها پیوندی عاریتی است و مانند اجاره منفعت و ملکیت کنیز است که با خرید و فروش حاصل میشود، و از همین رو حسابگران سهمالارث گویند: اسباب توارث سه چیز است: سبب، نسب، ولاء. نسب همان خویشاوندی است، سبب پیوند ازدواج، و ولاء ولاء عتق است. با این بیان پیوند نکاح را خارج از پیوند نسبی دانستهاند، و اگر همسر دارای پیوند نسبی با شوهر خویش بود اقسام سهگانه را باید دوگانه قرار میدادند. وانگهی چگونه عایشه و زنان دیگر به پای فاطمه میرسند با آنکه همه مسلمانان از دوست و غیردوست اتفاق دارند که آن حضرت سرور زنان بهشتی است! و نیز: چگونه امروزه حفظ شأن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره همسرش و حفظ حرمت امّحبیبه (همسر رسول خدا) درباره برادرش (معاویه) بر ما لازم است، ولی صحابه خود را ملزم ندانستهاند که حرمت رسول خدا را درباره خاندانش پاس بدارند و نیز حرمت حضرتش را درباره داماد و پسرعمویش عثمانبن عفّان حفظ نکردند و آنها را کشتند و لعن کردند؛ و نیز بسیاری از صحابه عثمان را لعن میکردند با آنکه خلیفه بود، از جمله عایشه که میگفت:
این نَعثَل را بکشید( نعثل نام مردی یهودی است که عایشه عثمان را به وی تشبیه مینمود.(م)) ، خدا نعثل را لعنت کند. و از جمله عبداللَّهبن مسعود بود. و نیز معاویه علیبن ابیطالب و دو فرزندش حسن و حسین را بر منابر شام لعن میکرد و در قنوت نمازها بر آنان نفرین میفرستاد با آنکه آنان زنده بودند و در عراق زندگی میکردند. و نیز ابوبکر و عمر سعدبن عُباده را در حال حیات وی لعن کردند و از وی بیزاری جستند و او را از مدینه به شام تبعید کردند. و نیز عمر خالدبن ولید را پس از قتل مالکبن نُوَیره لعنت کرد. و پیوسته لعن کردن در میان مسلمانان امر آشکاری بود هرگاه از انسان معصیتی میدیدند که موجب لعن و بیزاری بود. و اگر این امر معتبری بود که شأن زید به خاطر عَمرو حفظ شود و مورد لعن قرار نگیرد، میبایست شأن صحابه را درباره اولادشان پاس داشت و اولاد آنها را به خاطر پدرانشان لعن نکرد، بنابراین میبایست شأن سعدبن ابیوقّاص حفظ شود و فرزندش عمربن سعد قاتل حسین علیه السلام لعن نشود، و شأن معاویه حفظ شود و فرزندش یزید حادثهآفرین حَرّه ( حرّه محلی است در مدینه که پس از حادثه کربلا، سپاه شام انقلابیون آنجا را سرکوب کردند و همه را قتلعام نمودند.(م))و قاتل حسین علیه السلام و ترساننده اهل مسجدالحرام در مکه لعن نگردد، و شأن عمربن خطّاب درباره فرزندش عبیداللَّهقاتل هرمزان (که بیگناه بود) و محارب با علی علیه السلام در صفّین حفظ گردد. باید توجه داشت که اگر خودداری از دشمنی با دشمنان خدا از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حفظ شأن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره اصحاب وی و رعایت عهد و پیمان حضرتش محسوب میشد اگر گردن ما را هم میزدند باز با آنان دشمنی نمیکردیم، ولی دوستی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اصحاب خود مانند دوستی افراد نادانی نبود که از روی تعصب با یکدیگر دوستی میکنند، و بیشک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دوستی یاران خود را از آن جهت واجب ساخت که مطیع خدا بودند، و هرگاه که معصیت خدا کنند و مایه وجوب محبتشان را از دست دهند دیگر در نظر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باکی نیست که دست از لزوم محبت آنان برداشت و شگفتی ندارد که از تمسک به موالات آنان چشم پوشید و روی گرداند، زیرا حضرتش دوست میداشت که با دشمنان خدا دشمنی کند گرچه خاندانش باشند، چنانکه دوست میداشت که با دوستان خدا دوستی نماید گرچه از نظر خویشاوندی بس دور از وی باشند. شاهد بر این، اجماع امت است بر آنکه خداوند دشمنی با مرتد و منافق را واجب ساخته گرچه از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد و خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدین کار دستور داده و فراخوانده است، زیرا خود حضرتش بریدن دست دزد و تازیانه زدن تهمت زننده و دختر زناکار را واجب ساخت گرچه از مهاجران یا انصار باشد. آیا نمیبینی که فرمود: اگر فاطمه دزدی کند دستش را قطع میکنم؟! میبینیم که درباره دخترش که به منزله جان اوست در دین خدا محاباتی ندارد و در حدود الهی ملاحظه او را نمیکند. و نیز اصحاب اِفکْ ( داستان آن در اوایل سوره مبارکه نور آمده است.(م))را از جمله مِسطحبن اَثاثه را که از بدریان بود تازیانه زد. وانگهی اگر جایگاه یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به پایهای است که در صورت معصیت خدا هم نباید با آنان دشمنی ورزید و از آنان بدگویی نمود بلکه واجب است که به خاطر صحابی بودن حرمتشان را پاس داشت و از عیبها و گناهانشان چشم پوشید، بیشک باید با یار موسی که ثنای او در قرآن آمده، پس از آنکه پیرو هوای نفس خود شد و به تعبیر قرآن از جامه آیاتی که به او داده شدهبود بیرون آمد و گمراه شد باز هم چنین معامله کرد؛ و نیز سزاوار بود که گوسالهپرستان از یاران موسی از چنین شأنی برخوردار باشند، زیرا همه آنان از یاران پیامبری بزرگ از پیامبران خدای سبحان بودند.
و نیز: اگر صحابه برای خود چنین منزلتی قائل بودند خود بهتر میدانستند، زیرا آنها منزلت خود را بهتر از عوام روزگار ما میدانستند؛ و اگر برخورد آنان را با یکدیگر در نظرگیری خواهی دانست که قصه بر خلاف آن چیزی است که امروز در دل مردم جای گرفتهاست. این علی و عمّار و ابوالهَیثمبن تیّهان و خُزَیمةبن ثابت و همه یاران علی از مهاجران و انصار هستند که جایز ندیدند از طلحه و زبیر غفلت ورزند تا آنکه با آندو و یارانشان آن کردند که در عصر ما با خوارج میکنند. و این طلحه و زبیر و عایشه و یاران و هواداران آنها هستند که روا ندیدند دست از علی بردارند تا آنکه آهنگ او کردند همانگونه که آهنگ غاصبان به ناحق در زمان ما میکنند. و این معاویه و عَمْرِوعاص هستند که علی را با چشمی که یک نفر عامی، دوست یا همسایه خود را میبیند نگاه نکردند و کوتاه نیامدند تا آنکه شمشیر به روی او کشیدند و او و اولاد او و هر زندهای از خاندان او را لعن کردند و یارانش را کشتند؛ و آن حضرت نیز در نمازهای واجب آندو را و ابوالاَعْوَر اسلمی و ابوموسی اشعری را که هر دو از صحابه بودند به همراه آندو لعن میکرد و این سعدبن ابیوقّاص، محمدبن مَسلمه، اُسامةبن زید، سعیدبن زیدبن عمروبن نُفَیل، عبداللَّهبن عمر، حسّانبن ثابت و انسبن مالک هستند که بر خود لازم ندیدند که از علی در جنگ با طلحه و از طلحه در جنگ با علی تقلید کنند با آنکه به اجماع مسلمانان طلحه و زبیر افضل از این چند تن بودهاند؛ زیرا به پندار خودشان بیم از آن داشتند که مبادا علی در جنگ با آندو در اشتباه باشد و نیز آندو در جنگ با علی در اشتباه باشند. و این عثمان است که ابوذر را به ربذه تبعید کرد و با او چنان معامله کرد که با گنهکاران و افراد بیایمان میکنند. و این عمّار و ابنمسعودند که با عثمان آنگونه برخورد کردند چرا که از او چیزها دیدند که موجب شد او را پند دهند و عثمان هم با آنان معاملهای کرد که همه میدانید و انقلابیون هم با عثمان چنان کردند که شما میدانید و همه مردم هم به خوبی میدانند. و این عمر است که وقتی زبیربن عوّام از او اجازه میخواهد تا در جنگ شرکت کند به او میگوید: من دروازه این ناحیه را میبندم تا مبادا یاران محمّد در آن در میان مردم پخش شوند و آنان را به گمراهی کشند! و نیز او و ابوبکر معتقد بودند که علی و عباس در داستان نزاع در میراث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را دروغگو و ستمگر و تبهکار میدانستند و ندیدیم که علی و عباس هم از این پندار درباره آندو عذر بخواهند و عقبنشینی کنند و هیچ یک از اهل حدیث نیز اعتذار آنها را نقل نکردهاست و ندیدیم که یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز آنچه را عمر از علی و عباس نقل کرد و به آنها نسبت داد بر آنها انکار کنند و آن را ناروا بدانند، و نیز این گفتار عمر درباره یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را که گفت: “آنها میخواهند مردم را گمراه کنند” بر عمر رد نکردند، و نیز بر عثمان اشکال نگرفتند که شکم عمّار را لگدکوب کرد و استخوانهای سینه ابنمسعود را شکست، و نیز بر عمّار و ابنمسعود در برخوردی که با عثمان داشتند اشکال نگرفتند آنگونه که امروز عامّه گفتگو درباره صحابه را منکَر میشمارند. آری صحابه این اعتقادی را که عامّه درباره آنها دارند درباره خود نداشتند؛ جز آنکه باید گفت: گویی عامّه خود را آگاهتر به حال صحابه از خود آنان میدانند! و این علی و فاطمه و عباس (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) هستند که پیوسته یک سخن بودند بر این که حدیث: “ما گروه پیامبران ارث نمینهیم” دروغ است و میگفتند که آن ساختگی است و میگفتند: چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این حکم را به دیگران آموخته و از ما که وارثان او هستیم پنهان داشته با آنکه ما سزاوارتر از همه مردم بودیم که این حکم را به ما ابلاغ کند! و این عمربن خطاب است که در حق اهل شورا گواهی میدهد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حال رضایت از آنها از دنیا رفت آنگاه همین عمر دستور میدهد که اگر اهل شورا در تعیین خلیفه تأخیر کردند گردن همه را بزنند! تازه این دستور پس از آن بود که از هر کدام نکوهشی به عمل آورد و درباره آنها چیزها گفت که اگر امروزه عامه آن سخنان را از کسی بشنوند جامهاش را در گردنش پیچند و برای دادخواهی نزد سلطان کشند و در حضور سلطان به رافضی بودن وی گواهی دهند و خون او را حلال شمارند. در صورتی که اگر ایراد به صحابه رفض میبود عمربن خطاب رافضیترین مردم و امام همه رافضیها بودهاست. و نیز شایع و مشهور است که عمر گفت: “بیعت با ابیبکر باشتاب صورت گرفت و خدا شر آن را بازداشت، هر که به مانند آن عمل کند او را بکشید”. و این طعن و ایراد به آن عقد بیعت و نکوهشی از آن بیعت اصلی است. و نیز نقل شده که در نماز از ابوبکر یاد میکرد و درباره عبدالرحمن فرزند ابوبکر میگفت: “او حیوان بدی است و با این حال از پدرش بهتر است”! و نیز درباره سعدبن عُباده که رئیس و سرکرده انصار بود میگفت: “سعد را بکشید، خدا سعد را بکشد. او را بکشید که منافق است”. و نیز ابوهریره را دشنام داد و به روایت او ایراد گرفت، و خالدبن ولید را دشنام داد و در دینداریش طعنه زد و حکم به فسق و وجوب قتل او نمود. و نیز عمروبن عاص و معاویةبن ابیسفیان را خائن خواند و به دزدی از اموال عمومی و زمینخواری نسبت داد. و او خیلی زود به بدی میشتافت و بد برخورد و دشنامگوی به همه بود و در میان صحابه کمتر کسی بود که از شر زبان و دست او سالم ماندهباشد و از همین رو با همه فتوحاتی که در زمان او انجام گرفت او را دشمن داشته و روزگار او را ناخوش میداشتند. سؤال این است که چرا عمر احترام صحابه را مانند عامه (زمان ما) پاس نمیداشت؟ بالاخره یا عمر خطاکار بود یا عامّه. اگر گویند: عمر تنها گنهکاران و عاصیان را که مستحق ناسزا و کتک بودند ناسزا میگفت و کتک میزد.
در پاسخ گوییم: گویی ما از کسی که مستحق بیزاری و دشمنی نیست بیزاری میجوییم و دشمنی میکنیم؟! هرگز، نه ما و نه هیچ مسلمان و عاقلی چنین نمیگوید. باری، هدف ما از این سخنان آن است که روشن کنیم که صحابه هم قومی از مردم بودهاند و محکوم به هر حکمی هستند که بر مردم میرود، هر کدام از آنان که بد کرده او را نکوهش میکنیم، و هر کدام که نیکوکار بوده او را میستاییم، و آنها فضیلت چندانی بر مسلمانان دیگر ندارند جز به دیدن رسول خدا و معاصر بودن با آن حضرت؛ بلکه بسا گناهان آنان از گناه دیگران فاحشتر باشد، زیرا آنان نشانهها و معجزات را با چشم دیدند و اعتقاد آنها نزدیک به ضرورت بود ولی ما آن معجزات را ندیدهایم و عقایدمان تنها از روی اندیشه و فکر بوده و در معرض شک و شبهه قرار دارد، بنابراین گناهان ما سبکتر است زیرا معذورتریم.
( شرح نهجالبلاغة 20 / 10 بهبعد.)
- درود خدا بر او روزی که دیده به جهان گشود و روزی که دیده از جهان فروبست و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد. “در آغاز و انجام خدای را سپاس”
سایت فطرت
شیعه نیوز
آیا پیامبر(ص) ، خلفا را مورد لعن خویش قرار داده اند ؟
اگر بخواهیم به یکی از این مواضع اشاره کنیم میتوان از ماجرای جیش اسامه نام برد .
حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در آخرین روزهای حیات شریفشان فرمان آماده باش برای جنگ با رومیان صادر نمود و فرماندهی را به جوانی به نام اسامة بن زید سپرد و آنگاه شیوخ مهاجر و انصار و بزرگان از جمله ابوبکر، عمر، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبیده، سعد بن ابی وقاص، اسید بن حضیر، بشیر بن سعد و عده دیگری را با تصریح نام آنها خواست که تا تحت امر این فرمانده جوان به ناحیه بلقاء واقع در سرزمین شام بروند و فرمود "جَهِّزوا جیش اسامة لعن الله من تخلف عنها" یعنی اعداد کنید لشکر اسامه را لعنت
خدا بر کسی که از مرافقت آن سر باز زند.
(دلائل الصدق ج 3 ص 5، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 2 ص 20، مغازی ج 2 ص 1117 و ...)
با این همه تاکید حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله مبنی بر همراهی با لشکر اسامه و لعن ترک کنندگان آن، ابوبکر و عمر و عده ای از دوستانشان به بهانه دیدار با پیغمبر صلی الله علیه و آله لشکرگاه را ترک کرده و شبانه به مدینه آمدند. پیامبر صلی الله علیه و آله در صبح آن شب فرمودند"قد طرق لیلتنا هذه المدینه شرٌ عظیم" یعنی دیشب در این شهر شری بزرگ درآمد. حاضران عرض کردند چه شده یا رسول الله؟ حضرت فرمودند:"ان الذین کانوا فی جیش اسامة قد رجع منهم نفرٌ یخالفون عن امری اَلا اِنی اِلی الله منهم
براءٌ ویحکم نَفِّذوا جیش اسامة" یعنی گروهی از کسانی که در لشکر اسامه بودند مخالفت امر من نمودند و از لشکر برگشتند آگاه باشید که من از ایشان بیزارم و بسوی خدا از این قوم برائت می جویم. وای بر شما لشکر اسامه را حرکت دهید.
سایت فطرت

(Message over 64k, truncated.)